تاريخ

جنگ جهاني اول چگونه خاورنزديک را تغيير داد

ملي گرايي عرب و رنج هاي غير قابل بيان. · جنگ جهاني اول منشأ ترسيم مرزهايي تازه در اروپا و خاور نزديک بود. اين جنگ چگونگي شکل گيري کنوني منطقه را تعيين کرد که به ويژه حول محور برنامه تقسيم مناطق نفوذ، شناخته شده به نام توافق هاي سايکس- پيکو بود. بحث و جدل هاي کنوني درباره تقسيم ميراث اين توافق بين انگلستان و فرانسه و اعتراض نسبت به آن به خوبي نشان مي دهد که تا چه حد آثار اين زخم به جا مانده، اما غالبا کسي چيزي درباره آثار غيرسرزميني جنگ جهاني اول در منطقه نمي داند. اين نوشتار کوششي براي خواندن و درک منطقه اي است که در طي جنگ و درپي آن، فروپاشي امپراتوري عثماني ، شکل گرفته است.

جنگ جهاني اول، اعلام شده توسط امپراتوري عثماني در کنار «قدرت هاي محور» در ميدان «سرزمين شام» (سوريه بزرگ) درگرفت که شامل لبنان کوهستاني، سوريه کنوني، بخشي از فلسطين و اردن بود. (ما در اينجا به بررسي پيامدهاي جنگ بر کشورهاي خليج [فارس] نمي پردازيم). اما اين فقط اثر مستقيم، به خاطر جريان نبرد ها (که درواقع در وهله نخست تقريبا وجود نداشت) نبود که جنگ در ذهنيت مردم منطقه رسوخ کرد. اين جنگ مترادف با قحطي، پريشاني، جيره بندي و پايان خشونت بار دوره اي از رفاه نسبي بود، که بحران پس از جنگ هاي بالکان در امپراتوري عثماني به آن پايان داد. اثر مستقيم جنگ، قطع روابط با «متفقين» بود که منجر به بسته شدن راه هاي مبادلات ارزشمند بازرگاني شد.

أنچه که در روايت هاي آن دوران چيرگي دارد تحقير و گرسنگي است. دربرابر اين وضعيت، همبستگي بين مردم «مغرب» باقي مانده در محل و جلاي وطن کرده ها تقويت و ديده شد که مهاجرها به جمع آوري پول براي کمک به خانواده هاي خود که در محل مانده بودند پرداختند. در آنجا، افسران عثماني شخصيت هاي مظنون به خيانت را اعدام، خانواده هايي را به طور کامل تبعيد و تهديد نمودند که همه مسيحيان – که تا آن زمان از خدمت نظامي معاف بودند- را به خدمت فراخوانند. قدرت هاي استعماري اروپايي نيز به نوبه خود کوشيدند علاوه بر هواداران سنتي مسيحي و يهودي خويش ، علاقه و حمايت ملي گرايان عرب را نيز به خود جلب کنند. خاورنزديک به صورت ميدان عمليات خيلي پيچيده درآمد و جوامع آن درمجموع تحت تاثير اين آزمون ها و تغييرات قرار گرفت.

بين وفاداری و آزادي خواهي

بنابراين، جامعه مورد نظر، جامعه اي است که به زبان عربي «شامات» (سرزمين شام) خوانده مي شود. اين سرزمين در قلب استان هاي عرب امپراتوري عثماني قرارداشت که در حاشيه آن شهرهايي مانند حلب و دمشق، در داخل آن بيت المقدس و در سواحل آن هم يافا، عکا، حيفا يا بيروت بود. از نيمه قرن نوزدهم، اين سرزمين داراي هويتي خاص بود که شامل يک شبکه بازرگاني، فرهنگي و دانشگاهي بود که در واقع درمسير حرکت بازرگانان، دانشجويان و دانشمندان قرارداشت. دراين منطقه تاجران مسيحي از اقوام مختلف، ارمني ها، يهوديان، دروزي ها، مسلمان هاي سني و شيعه، دارندگان محل سکونت ثابت و عشاير سکونت داشتند. همه اينها در اقتصادي که بيش از پيش رو به سوي خارج داشت نقش ايفا مي کردند. شهرهاي بندري به طور فزاينده کارگران داخلي را جذب مي کرد و گاه نيز کارگراني از اروپا (ايتاليا) به آن مي آمدند. در اين بندرها پنبه، ابريشم، صابون، پرتقال و... حمل و نقل مي شد. بسياري از جوامع شمال آفريقا در آن سوي دريا مستقر شدند تا کارهاي بازرگاني خود را پيگيري کنند. در سال هاي پاياني دهه ١٨٨٠، آنچه که در آن زمان «مغرب» ناميده مي شد، جزء امپراتوري عثماني بود و حدود آن از سالونيک تا اسکندريه را دربرمي گرفت.

دنياي مغربي تنها محل تجارت جهاني «پر رونق» نبود، بلکه بحران ها و درگيري هاي غيرنظامي عمده اي نيز در سال هاي ١٨٦٠- ١٨٤٠ در آن رخ داد که نقطه اوج آن يقينا کشتار سال ١٨٦٠ در لبنان کوهستاني (١) بود. اين اعتراضات که منشأ آن دانشمندان بودند (تومار سال ١٨٨١؛ بحران «دارويني ها» در کالج پروتستان بيروت) بحران هايي به وجود آورد که باعث ايجاد تغييراتي در منطقه شد. امپراتوري عثماني از سال ١٨٧٦ دست به اصلاحات (تنظيمات) زد و تغييراتي در تقسيم بندي استان ها و دادن خودمختاري هاي جديد به وجودآورد. جهشي در مطالبات هويتي ملي احساس مي شد. اين اصلاحات، در داخل چهارچوب عثماني اراده اي براي تغيير و مدرن سازي پديدآورد. زير سئوال رفتن اين اصلاحات، موجب بالا گرفتن اعتراضات زيادي عليه امپراتوري عثماني شد که حتي به شکل درخواست اجراي قانون اساسي مصوب سال ١٨٧٦ (که در زمان انقلاب ترک هاي جوان در سال ١٩٠٨ براي مدتي کوتاه رعايت شده بود) بروز کرد.

وقتي جنگ جهاني اول در مديترانه درگرفت، تغييرات زيادي در امپراتوري جريان داشت: در اروپا، جنگ هاي بالکان و در آفريقا جنگ ليبي. چرخه درگيري جهاني با اين جنگ هاي منطقه اي و «هويتي»در حاشيه امپراتوري به گردش درآمد.

جنگ پيش از ١٩١٤

ناگهان، خاورنزديک خود را در موقعيت جنگي ديگري يافت. در استان هاي عرب امپراتوري، جنگ ليبي واجد اهميت بود. بخش بزرگي از گفتمان ضد استعماري عرب دراين دوره شکل گرفت. روشنفکراني مانند شکيب ارسلان وابستگي خود به امپراتوري عثماني را تضميني براي اتحاد همه عرب ها و مسلمان ها مي دانستند. از سال ١٩١١، وفاداري به عثماني به شکل تجربه وابستگي به دستاوردهاي سال ١٩٠٨ (آزادي و خودمختاري نسبي) و نيز بدبيني نسبت به ديگر قدرت هاي امپرياليست مانند فرانسه و انگلستان، بروز کرد. درک اين نکته مهم است که مفاهيم اين بديل فقط در همان سال ها روشن شد و هنگامي که در سال ١٩١٣ نخستين «کنگره عرب هاي سوريه» در پاريس سازماندهي شد مفاهيمي همچنان کشدار و شناور بود. موسسه جغرافيا تصويري تکان دهنده از مسئله ملي نشان مي دهد که گوياي رابطه اي است که روشنفکران و هواداران عرب با امپراتوري اي دارند که آن را به چرخش به سوي اقتدارگرايي متهم مي کنند. در اين کنگره که توسط مهاجران سازماندهي شده بود، نمايندگان جوامع سوري اروپا، قاره امريکا و مصرگردآمده بودند. جريان هاي اصلي گرد دو قطب تشکيل شده بود:

-  تمرکز زدايي: وفاداري به امپراتوري، اما خواهان تمرکز زدايي راديکال و خودمختاري استان هاي عرب (اينها غالبا از جنبش «الفتاه » («جوانان عرب») بودند که نسبت به اتحاد با قدرت هاي اروپايي عناد شديد داشتند.

-  اصلاح گرايان: که آماده بودند براي دستيابي به خودمختاري و استقلال از قدرت هاي اروپايي درخواست حمايت نمايند. البته، در داخل اين دو قطب جناح هاي متعددي وجود داشت که با يکديگر به بحث و جدل مي پرداختند.

از اين مبارزات و تنش هاي پيش از جنگ نبايد غافل ماند زيرا به نحوي راديکال تعيين کننده موضع اين يا آن قطب در طول جنگ و از زماني بود که مواضع اروپايي (فرانسوي و انگليسي) و عثماني شکل گرفت. يکي از دلايل فروريزي وفاداري به عثماني در استان هاي عرب، توهم زدايي نخبگان عرب نسبت به کميته «اتحاد و ترقي» اي بود که آنها از زمان انقلاب ترک هاي جوان درسال ١٩٠٨ از آن حمايت کرده بودند.

در چنين فضايي بود که ماموران سوري به خدمت آنتوان ژوسن [کشيش دومينيکن] درآمدند. آ. ناصر (٣) ماموري از مصر که مسئول تهيه گزارش درباره «مسئله سوريه» بود، و در آنجا «شوام» را زيرنظر داشت، در گزارش خود مي نويسد:

توهم زدايي بسيار زياد و ترک خدمت پرشمار است، به زودي، حتي در مجلس عثماني، هواداران کميته «اتحاد و ترقي» که خود را «اتحادگرا» مي نامند، با مخالفت هاي گروه جديدي که تحت نام «حزب ليبرال» تشکيل شده و رئيس آن کامل پاشاي سالخورده است، روبرو مي شوند. اين حزب در زمان جنگ بالکان دو ماه قدرت را در دست داشت. زماني که ترک هاي شکست خورده در جنگ، به هر قيمت خواهان صلح بودند و التماس مي کردند که اروپا آنها را نجات دهد. اتحادگراها جنگ بالکاني را آغاز کردند که در مدتي کوتاه بلغارها را به دروازه هاي استانبول کشاند. اتحادگراها که به نحوي چاره ناپذير مغلوب شده بودند، قدرت را ترک کردند تا کامل پاشا و ليبرال ها بتوانند جلوي سقوط کشور را بگيرند و به صلحي کمتر ننگين دست يابند. پاشا نتوانست جلوي ادعاهاي بلغارها درمورد آندرينوپل را بگيرد و با کودتاي انور پاشا، که به دست خود ناظم پاشا که در آن زمان وزير جنگ بود را کشته بود، سرنگون شد.

(...) از آن زمان اتحادگراها قدرت را در دست دارند و عملکرد بدشان روز به روز بيشتر مي شود.

درپي سقوط سلطان عبدالحميد، وابستگان کميته «اتحاد و ترقي»، به ويژه مرکز روشنفکري آن در بيروت، خيلي زياد شدند. تعداد مسيحيان هم زياد بود و همه در باور خود صميمي بودند. اما به زودي «عدم صداقت» اتحادگراها آشکار شد و با استفاده از ايجاد حزب ليبرال، تقريبا همه سوري ها با اشتياق به اين حزب جديد پيوستند. از آن زمان ايده هاي آزادي، برابري و عدالت در ذهن هاي از ديرباز خفته آنها بيدار شد.

مطبوعات شروع به نوشتن آزادانه کردند و واژه هاي خودمختاري و حقوقي که عرب ها براي خود قائل بودند رايج و با صداي بلند فرياد زده شد

در اينجا است که اهميت جنگ هاي بالکان در ارتباط با اثري که بر قدرت عثماني درسال هاي پيش از جنگ داشت، ديده مي شود. بلافاصله ارتباطي بين گزينه هاي کاربردي پيش از جنگ و ضرورت ايده ملي گرايي عرب برقرارشد. ديدگاهي که در اينجا توسط يک مامور در خدمت فرانسه بيان مي شود، نبايد به عنوان يک حقيقت ساده درنظر گرفته شود. اين ديدگاه چنان بيان شده که بتواند با همگوني با نظر برخي از عرب ها يک اتحاد پديدآورد. دنباله گزارش به خوبي نشان مي دهد که بايد با برگ لبناني- اتحاد لبناني اسکندر عمون داوود برکت، آنتون جمايل، امين بوستاني، که همگي روشنفکران ماروني مستقر در مصر بودند- بازي شود.

در دوران جنگ بالکان بود که اتحادي بين تمرکز زداها و کميته لبناني اصلاحات در زمينه هايي مشترک شکل گرفت. اين زمينه ها براي متحد کردن خواست هاي جوامع مختلف تشکيل شده بود: به طور عمده اين زمينه ها عبارت از خودمختاري اداري استان ها، حق تنظيم بودجه، دراختيارداشتن برخي از منابع مالي، حق انتصاب قضات و کارمندان دولت، شناسايي زبان عربي به عنوان زبان رسمي، اجباري شدن آموزش زبان عربي در مدارس و آزادي آموزشي بود. به اين مجموعه بايد ابداع نوعي از دولت قومي، با نمايندگان در مجموعه جوامع در شهرداري ها را نيز افزود. (براين منوال، در بيروت ٨٣ تن عضو شوراي شهر بودند که شامل ٤٢ مسلمان، ٣٩ مسيحي و ٢ «بني اسرائيلي(يهودي)» بود). برنامه اصلاحات در ژانويه توسط اين ٨٣ عضو به تصويب رسيد.

به دار آويخته شده هاي ١٩١٦-١٩١٥

در چنين زمينه اي، ورود امپراتوري عثماني به جنگ بدون تنش نبود، اما به نظر مي آمد که وفاداري نسبت به استانبول پيش از سال هاي ١٩١٦- ١٩١٥ دچار شکاف شود. اين امر گرد چهره حاکم سوريه، جمال پاشا تبلور يافت. او که «قصاب» لقب گرفته بود، نه تنها دژخيم ملي گرايان عرب، بلکه حتي چهره اي خائن شناخته مي شد. شخصيتي که پيشتر به خاطر نقش خود در انقلاب سال ١٩٠٨ و شخصيت استثنايي اش، کم وبيش مورد احترام نويسندگان و شيوخ منطقه بود، درطول سال هاي جنگ به صورت جلادي خونريز درآمد.

او مسئول يکي از خشونت بارترين بخش هاي جنگ در منطقه بود: اعدام جمعي اشخاصي که در سال هاي ١٩١٦- ١٩١٥ مظنون به خيانت نسبت به امپراتوري بودند. اين افراد شامل هواداران، نويسندگان و کشيش هايي بودند که ابتدا در زندان عاليه (لبنان کوهستاني) محبوس شده و سپس در ميدان هاي مرکزي بيروت (ميدان اتحاد) و دمشق (ميدان مرجع) به نمايش گذارده شدند و در حالتي شرح اتهاماتشان دورگردنشان آويخته شده بود دار زده شدند. در متن هاي زيادي از اين امر به عنوان يک زخم ياد شده، که از آن جمله شعر شکري غانم، درمورد به دار آويخته شدن کشيش ماروني ژوزف حايک است:

ز آن پس کسان ديگري هم مرده اند. چوبه دار برابري آفرين است. ملاحان بندر قديم، رئيس هاي پيشين لبنان، شيوخ پير دستار سبز به سر، دروزي هاي عمامه سفيد، در مرگ با پيروان کليسا همسايه مي شوند، و همه، اصليتشان هرچه که بوده باشد، مانند کشيش يک روح مشترک دارند که از چوبه دار انزجاربرانگيز ميز خطابه اي مي سازند که در آن برخي ايمان و برخي ديگر انزجار خود را فرياد مي زنند

مکاتبات «شرق»، شماره ٢١٤، آوريل ١٩١٩ با عنوان «نوشته هاي سياسي»، صفحه ١٨٧-١٨٥

با نگاه به پشت سر، همه بر نقش اتحادآفرين اين سرکوب تاکيد دارند. گرد اين شهيدان آگاهي ملي و تعلق مشترک شکل گرفت. اين آگاهي ملي چنان بود که محققي به نام امين الريحاني نوشت: «امروز سوري ها يک تن هستند و چوبه هاي دار گوياي اين است. زيرا براي لبناني ها دمشقي، بيروتي، حلبي، فلسطيني، مسلمان، دروزي، مسيحي و يهودي چيزي جز نام کوچک نيست. نام خانوادگي همه ما “سوري” است» (٤).

عبدالرحمان شهبندر، ملي گراي سوري هم درباره سليم الجزيره اي، افسر ارتش عثماني که به اتهام خيانت به کشور به دار آويخته شد همين را مي گويد: «افسر بزرگي که در ١٩٠٨ انجمن هاي برادران عرب را [به خاطر عدم وفاداري به امپراتوري] مجازات کرده بود، به سوي چوبه داري رفت که احمد جمال پاشاي دژخيم آن را براي مردان بزرگ عرب در ٦ ماه مه ١٩١٦ برپا کرده بود. اين چرخش چشمان مرا درمورد خطري که وطن عربي با آن روبرو است بازکرد. از اين رو ما راه ملي جديد را برگزيديم» (٥).

زنده ماندن در زمان قحطي

دومين عامل تعيين کننده سال هاي ١٩١٦- ١٩١٥ وخامت شرايط زندگي در منطقه و سياست ضبط و مصادره ارتش عثماني بود. با آن که نخبگان از سياست سرکوب جمال پاشاي «قصاب» دچار وحشت شده بودند، شهرت او براثر قحطي اي که، به ويژه در منطقه «لبنان کوهستاني»، پيش آمد و او مسئول آن شناخته شد بدتر گرديد. شايعات زيادي دراين مورد رواج يافت و ماموران اطلاعاتي اعزام شده توسط کشيش دومينيکن آنتوان ژوسن، که مسئول اطلاعاتي فرانسه در دوران جنگ در منطقه بود، به طور مرتب گزارش هاي زيادي مي دادند.

به اين ترتيب، در دسامبر ١٩١٥ درمورد بيت المقدس مي توان خواند که دغدغه اصلي مردم گراني زندگي، کمبود و ضبط و مصادره ها بوده است:

مردم که از کار کارگران محروم اند، به بدبختي کشيده شده اند. مواد غذايي گران است. به عنوان نمونه:
- يک اوک (معادل ١٢٥٠ گرم) شکر ٧ پياستر
- يک اوک نفت ٤ پياستر
- و يک رطل آرد ٧ تا ٨ پياستر قيمت دارد
- قهوه و برنج هم ناياب است».

بسياري از افراد از گرسنگي مردند. اسقف يوناني- ارتدکس بين بوميان هم مذهب خود، و نيز مذهبي ها و زايران روس، يک قرص نان به هر فرد در هر روز مي داد. ديگر روساي جوامع مذهبي هم همين کار را کردند. دولت نسبت به کشاورزاني که مورد استثمار و غارت بيرحمانه نظاميان قرارمي گرفتند، سختگير بود. در طول سال، تا زمان عزيمت آلماني ها، به گواهي شاهدان، يهوديان مورد آزار و تحقير بي سابقه قرارگرفتند. يک شاهد مي گويد اين امر به حدي بود که قابل توصيف نيست.

گزارش ٣ دسامبر ١٩١٥، ونسان، بايگاني نيروي دريايي، اس اس مارين، کيو ٨٥

مسئله احضار مشمولان نظام وظيفه نيز، مانند پيش از جنگ براي نمايندگان جوامع غيرمسلمان، در کانون نگراني ها بود. درواقع، مدرن سازي امپراتوري درپي تصويب قانون اساسي در سال ١٩٠٨، همه را مشمول خدمت نظامي مي کرد و اصل حفاظت از اقليت هاي غيرمسلمان را منتفي مي ساخت. در آن زمان، يکي از خواسته هاي اصلي مسيحيان اين بود که مشمول خدمت نظام نشوند.

اين متني است که کشيش ژوسن در دسامبر ١٩١٥ نوشته است:

مردم آرام و تسليم اند اما با نگراني در انتظار آزادي خود هستند. چند ماه پيش مسئله احضار به خدمت همه لبناني هايي که توانايي حمل سلاح دارند مطرح بود. اين فکر درپي ديدار بين اسقف ماروني و جمال پاشا رها شد. تاکنون هيچ لبناني به خدمت احضار نشده است. شبه نظاميان لبناني وجود دارند اما همه داوطلب هستند، گرچه حالا فرمانده شان يک افسر ترک است (٦)

پايان سال ١٩١٥ آستانه دوره اي تازه بود. ماموران اطلاعاتي فرانسه گزارش دادند که: «عرب هاي مسلمان، مانند مسيحيان از حکومت عثماني و آزار و ضبط و مصادره هايش در سال گذشته به ستوه آمده اند: آنها ازنخستين خارجي هايي که از راه برسند به عنوان آزادي بخش استقبال خواهند کرد» (٧). در اين زمان بود که نخستين نشانه هاي سياست نظام مند گرسنگي دادن به مسيحيان، به ويژه در «لبنان کوهستاني» (کسروان ومنطقه جبيل بيبلوس) ظاهر شد. ماموران اطلاعاتي در آن زمان نوشتند : «هدف اين است که مردم را در چنگ خود داشته باشند تا با احساس نخستين خطر آنها را دچار قحطي کنند و در صورت ورود نيروهاي خارجي، تغذيه مردم را به دوش آنها بياندازند» (٨) و جزئيات برنامه اي را شرح دادند که شامل بستن راه هاي رسيدن مواد غذايي و جستجو در آنچه که در بيروت تا کوهستان مي گذشت بود تا کسي نتواند مواد غذايي به مردم برساند (نان در کوهستان ٣ برابر گرانتر از شهر بود) و ماهيگيري نيز ممنوع شده بود. در اين گزارش مي توان شماري از روايت ها را درباره وضعيت لبنان خواند:

(...) همه اين اقدامات ايذايي عليه مردم لبنان، نتيجه برنامه اي ازپيش طراحي و اعتراف شده به شيوه اي وحشيانه توسط انور پاشا، در زمان آمدنش به عاليه بود. اين فرد خودکامه گفت: “دولت عثماني نمي تواند آزادي و آبروي خود را به دست آورد، مگر آن که امپراتوري ترک را از ارمني ها و لبناني ها پاکسازي کرده باشد. ما ارمني ها را از دم تيغ گذرانديم، لبناني ها را هم با گرسنگي ازبين خواهيم برد”. هنگامي که انورپاشا اين سخنان مشهور را به زبان مي آورد، جمال پاشا هم با او بود(...). برآورد شده که ٨٠ هزار تن در لبنان و اطراف آن در ماه ژانويه گذشته از گرسنگي مرده اند (٩)

شورش بزرگ

مجموعه اين عوامل، از سرکوب تا قحطي، درحد وسيع موجب پيوستن بخشي از ملي گراهاي عرب به شورش فراخوان داده شده توسط حسين شريف مکه با کمک انگلستان شد. با آن که کنگره سال ١٩١٣ مي تواند به عنوان مبناي پايه گذاري ملي گرايي عرب تلقي شود، شورش سال ١٩١٦ نخستين نبرد واقعي آن است. به تدريج، مبارزان گرد فراخواني با هدف رهايي مردم و قبيله هاي عرب از سلطه عثماني جمع شدند. اين مبارزان در چهارچوبي انگليسي (سرهنگ توماس ادوارد لاورنس «لورنس عربستان» و از مصر، ژنرال ادموند آلنبي و نيروهايش) حمايت مي شدند. به تدريج، مبارزان دروزي و داوطلبان ارمني جان به دربرده از کشتار آناتولي و فرار کنندگان از خدمت نظام هم به آنها پيوستند. اين مجموعه ناهمگون به تدريج در منطقه، از جنوب تا شمال و بخشي از مکه پيشروي کرد و با گذر از صحرا و پيوستن به قبيله هاي باديه نشين، درصدد تصرف شهرها و استقرار در دمشق در سپتامبر ١٩١٨، براي بنيانگذاري حکومتي عرب برآمد. از ١٩١٦، تا ١٩٢٠، يک ارتش، پرچم، لباس متحدالشکل و سرود ايجاد شد تا اين مبارزان را متحد کند.

لويي ماسينيون، شرق شناس، که در آن زمان افسر جزء و مامور تهيه گزارش وضعيت بود، در اکتبر ١٩١٧ وضع را چنين تشريح کرده است: (...) اين احساس ملي، فارغ از هرگونه ملاحظات قومي، شعري از رفيق رزق سلوم ، مسيحي عرب حما، که در سال ١٩١٥ توسط ترک ها به دار آويخته شده، را به عنوان سرود انتخاب کرده که چنين آغاز مي شود: «ما تسليم ذلت و خفت نمي شويم، زيرا فرزندان قحطان هستيم». اين سرود دو ماه است که به نيروهاي عرب عقبه آموزش داده مي شود و از ٥ اکتبر در لژيون خوانده مي شود (١٠). چهار رنگ سياه، سبز، سفيد و قرمز که امروز هم در بسياري از پرچم هاي منطقه (سوريه، اردن، عراق و فلسطين) وجود دارد برگزيده شد .پیر روندو که در آنروز در محل بود سالها بعد می نویسد: « پرچم جدید ملی ترکیبی از چهار رنگ بود: رنگ سبز نشانه اولین خلیفه های اسلام و پیامبر، رنگ سفید برای بنی امیه، رنگ سیاه برای عباسیان و قرمز برای بنی هاشم. با ترکیب کردن این رنگ ها بصورتی دلخواه دولت های عرب می توانند در آینده هریک پرچم ملی خود را با تکیه بر یک اتحاد احساسی داشته باشند. براین ناروشنی که در آنزمان قابل پیش بینی نبود مسئله جدی دیگری اضافه شد: این پرچم عرب آفریده یک دیپلمات انگلیسی،سر مارک سایکس بود که به خوبی با تاریخ شرق آشنائی آشنائی داشت و در همان زمانی که این پرچم را بمثابه نماد اتحاد عرب پیشنهاد کرد در حال مذاکره با متحدینش برای تقسیم سرزمینهای عرب بود»(١١).

فيصل، پسر شريف حسين به عنوان سلطان خوانده شد. در دمشق دولتي تشکيل گرديد. تجربه تشکيل مجلس عرب که در طول چند ماه (نزديک به دو سال) درسوريه برقرار بود، به وجودآورنده نسل هايي از مردان و زنان متعهد به امور دولتي بود. در اين زمان بود که آنها نخستين سلاح ها را به دست گرفتند و نخستين آموزش هاي سياسي – به رغم سرکوب نيروهاي اروپائي (١٢)- در چهارچوب استقلال را ديدند.

«دوره شريف» با رسيدن نيروهاي انگليسي ژنرال آلنبي [به بيت المقدس در دسامبر ١٩١٧] و نيروهاي عرب به دمشق در اول اکتبر ١٩١٨ آغاز شد. در اين امر مبارزان عرب و نيزمعتمدين محلي در شهرداري ها قدرت را در دست گرفتند، آن را در خدمت حکومت جديد قرار دادند و کوشيدند با سلطه نيروهاي اروپائي مقابله کنند. خيلي سريع، انواع مسايل مانند حقوق زنان (١٣)، شکل دولت، آموزش زبان عربي و... به بحث گذاشته شد. در شهرهاي خاورنزديک، مدت زماني با رغبت لباس «حجازي» وکلاه «کفيه» که تا آن زمان مخصوص روستائيان و قبيله هاي باديه نشين بود و شهرنشينان متشخص که کلاه قرمز خاص ترک ها و مصري ها را به سر مي گذاشتند تا حدي زياد از آن اکراه داشتند، پوشيده مي شد. در خيابان هاي دمشق «خارجي هاي» - فلسطيني و عراقي- جوان ايده آليستي ديده مي شدند که هوادار فيصل بودند و به دنبال او به عراق رفتند (١٤).

با توافق نامه «سن رمو» و عزيمت ملک فيصل و بخشي از اطرافيان او به عراق، درحالي که سوريه تحت سرپرستي فرانسه قرارگرفته بود، اين تجربه به پايان رسيد. پس از تجربه بنيانگذاري حکومت عرب، قيموميت فرانسه بر سوريه و لبنان و انگلستان بر فلسطين و عراق برقرارشد. اين قدرت هاي سرپرستي کننده، به دور از اين که چهارچوب امپراتوري عثماني را نگهدارند، سلطه خود را با تعريفي محدود از ملي گرايي که برپايه نگرش به منطقه به عنوان موزائيکي از اقوام در داخل مرزها بود، مستقر کردند. جنگ جهاني و کنفرانس هاي صلح تجلي گاه قطعيت يافتن اين ديدگاه نسبت به منطقه بود که نه تنها راه را براي ايجاد مرزهايي جديد مي گشود، بلکه تعريفي هويتي و ملي گرايانه از تعلق ها به آن مي داد.

درخاطره رويدادها، اين امتياز به قرائت ملي گرايانه داده شده است. ميدان هاي اصلي شهرهاي بيروت و دمشق «ميدان شهيدان»، به ياد ملي گرايان به دار آويخته شده در سال ١٩١٥ و ١٩١٦ ناميده شد. نمادهاي به کاررفته در طول شورش عرب، رنگ هاي پرچم ها و عناصر مختلف ملي گرايي عرب با نشانه هاي سياسي، حتي با آن که با گذر زمان و تجربه هاي سياسي مرزهاي ملي دراثر آنها شکل گرفت، حفظ شدند (١٥).

خاطره هايي ديگر با آن که دردناک تر است نيز خواندني است. نخست حضور ارمني ها در برخي از شهرها مانند حلب، بيت المقدس يا بيروت، که پس از کشتار انجام شده توسط عثماني ها به آنها پناهنده شده بودند. سپس، خاطره بسيار زنده قحطي در منطقه کوهستاني لبنان، ترس از فراگير شدن شرايط بسيار وخيم زندگي غيرنظاميان مسيحي. اين تاريخ بدون قهرماني بايد نگاشته شود. تاريخي که امروز از طريق روايت هاي خانوادگي و چند متن ادبي در دسترس است، اما در ميان مردم در خيابان يا در گراميداشت هاي رسمي از آن ياد نمي شود.

١- کشتار مسیحی ها توسط دوزی ها که موجب یک گروه فرانسوی برای بررسی شد.

٢- این جنگ با دست اندازی امپراتوری ایتالیا در سال های ١٩١١-١٩١٢ آغاز شد و با پیروزی رم خاتمه یافت

٣- D’après le rapport qu’il signe lui-même, il serait « chrétien grec catholique, originaire de Beyrouth, habitant le Caire, courtier à la bourse de marchandises, délégué par le comité des réformes auprès des autorités navales française, devant agir en Syrie ». Renseignements fournis par Nasser (Le Caire, 25 mars 1916), Vincennes, archives de la Marine, SSQ 78.

٤- Amin Al-Rihani, « Al-Hayat wa-l-hurriyya wa-l-sayf » (La vie, la liberté et le glaive), prononcé à New York en 1917, in al-Qawmiyyat. — p. 122-131.

٥- Abd al-Rahman Shahbandar, « Ahammu Hadith athara fi majra hayati » (L’événement qui a déterminé le cours de ma vie), Al-Maqâlât (Articles), Damas, 1993. —p. 137.

٦- Rapport inséré dans une lettre du 8 décembre 1915, de « M. A. Defrance, Ministre de France en Égypte, à son excellence Monsieur A. Briand, Président du Conseil, Ministre des Affaires étrangères à Paris. » Vincennes, Archives de la Marine, SSQ 78.

٧- Note n° 33 de Saint-Quentin, ministère des affaires étrangères, A Paix, 174, 84 et suivantes.

٨- همانجا

٩- همانجا

١٠- « Le sous-lieutenant Massignon à Gaston Maugras, adjoint au Commissaire de la République dans les territoires occupés de Palestine et de Syrie », 26 octobre 1917. Carton 2367, archives MAE, Nantes.

١١- Pierre Rondot, Destin du Proche-Orient, Paris, 1959.

١٢- Leila Dakhli, Une génération d’intellectuels arabes. Syrie et Liban, 1908-1940, Paris, éditions Karthala-IISMM, 2009 ; Matthieu Rey, « Un parlementarisme oriental ? Éléments pour une histoire des assemblées au Moyen-Orient des années 1850 aux années 1970 », Parlement[s], Revue d’histoire politique, 2012/1 n° 17, p. 162-176.

١٣- Elizabeth Thompson, Colonial Citizens. Republican Rights, Paternal Privilege and Gender in French Syria and Lebanon, New York, Columbia University Press, 2000.

١٤- Terme utilisé par Muhammad Kurd Ali dans ses mémoires, Mudhakkarat, vol. 1. — p. 232 ; il désigne les fondateurs du mouvement al-Fatat, Muhammad Rustum Haydar, Auni Abd al-Hadi, Ahmad Qadri, et des cadres de l’armée.