کتاب

جواني از سوريه در دربار لويي چهاردهم

از حلب تا پاريس اثر هانا دياب · در اوايل قرن هيجدهم، مسافري جوان بنام هانا دياب از شهر حلب براي ديدار لويي چهاردهم ملقب به پادشاه خورشيد بسوي فرانسه عزيمت کرد. وي تماس با مردمان و کشفيات شگفت انگيزش را در روايتي که به ضمير اول شخص، نگاشته شده است به رشته تحرير در آورد و عجيب تر آنکه او متولي چاپ هزار و يکشب به زبان فرانسه و به گفته تني چند، الهام بخش شخصيت علاء الدين شد.

بد نيست که ويروس و بلاياي قابل رويت وغير قابل مشاهده را پشت سر گذاشته به زمانهاي قديم رجعت کنيم و با داستان واقعي هانا دياب که بي شباهت به يک قصه نيست آشنا شويم. وي در دوران پادشاهان مملوک، شهرعزيزش حلب را ترک کرده و بسوي دنيايي کاملا ناشناخته رفت، بسوي پاريس و قصر ورساي لويي چهاردهم و دربار اشرافي و فاخري که در آن با موسيقي ژان باتيست لولي ميرقصيدند.

آيا حکايت هانا دياب داستاني است در مسير عکس و نقطه متقارن سفرهاي ابن بطوطه، مارکوپولو و ساير فرهيختگان و سفر نامه نويساني که کتابخانه هايمان مملواز آن است ؟ هم آري و هم نه، زيرا کتاب از حلب تا پاريس قطعا چيزي بيش از سفر هاي دور و دراز يک مسيحي اهل سوريه را بازگومي کند.

ما به سفرنامه هاي متعدد سياحان اروپايي که بدنبال شناسايي و اکتشاف و ماجراجويي هاي جديد يا اهداف پزشکي و انجام ماموريت به مشرق زمين و آسيا رفته اند، آشنايي کامل داريم اما نوشته هاي نادري در مورد مردمان مشرق زمين که به کشف تمدن غرب مبادرت ورزيده اند وجود دارد.چه کسي سفر نامه هاي اوليا چلبي سياح عثماني قرن ١٧ را که از اروپاي مرکزي و وين بازديد کرده بود خوانده است ؟ در کتاب « سرزمين سيب طلايي» که از آلماني به فرانسه ترجمه شده است وي در مقابل زيبايي عمارتهاي متعدد و حتي کليسا ها به وجد آمده بود، مردمان آن ديار وآداب و رسومشان را شرح داده و در مدح پيشرفت علم در غرب مي گويد يا يک قرن بعد خير اله افندي از اشراف زادگان عثماني (١٨٦٦-١٨١٦) مشاهدات توام با ستايش خود را در باره فرانسه و فرانسوي ها به رشته تحرير در آورده و در آن خردمندانه امپراطوري عثماني را با اروپا مقايسه کرده است. يا کتاب «طلاي پاريس» اثر رفعت تحتاوي که تحقيقي مو شکافانه در باره پاريس و پاريسي ها در نيمه اول قرن نوزدهم است. متاسفانه اين آثار به ندرت به زبان خارجي ترجمه شده اند و مخاطبين اروپايي آنرا نمي شناسند و اساسا ما ديد اروپايي ها را در باره « مکان ديگر» نمي شناسيم.

هانا دياب با نام واقعي آنتوان يوسف ، يک مسيحي مارونيت ( کاتوليک) بود که از نوجواني براي فروشندگان فرانسوي شروع بکار کرد. زبانهاي ترکي، فرانسه و ايتاليايي را آموخت و آنگونه که آنتوان گالان در خاطرات روزانه اش ياد کرده است تاحدي نيز به پروانسال و آرامي آشنايي داشت. دياب با کمک آنتوان گالان « داستان هزار و يکشب» را به اروپائيان شناساند.

همراه يک ماجراجو

هانا دياب نقل مي کند که پس از اقامت در صومعه مون ليبان از گذراندن دوران مقدماتي براي پيوستن به کليسا صرف نظر کرد و به زادگاهش باز گشت . درآنجا با پل لوکاس آشنا شد. لوکاس نگارنده سه سفر نامه به شرق بود ولي در محافل علمي نظر مساعدي به او نداشتند، کمي شياد به نظر مي رسيد و چندان بهره اي هم ازعلم نداشت ولي زبر و زرنگ ودست و پا دار بود.از جانب دربار شاه براي يافتن عتيقه جات و اشياء کمياب به اين منطقه اعزام شده بود و احتياج به يک مترجم و مستخدم داشت.

هانا دياب و لوکاس پس از ملاقات يکديگر سريعا به توافق رسيدند و سفرشان را از سال ١٧٠٧ آغاز کردند که طي آن از قبرس، مصر، تريپولي، تونس، کرس، ليورن، جنوا و مارسي بازديد کرده و سرانجام در سال ١٧٠٨ به پاريس رسيدند.

برنارد هيبرگر مورخ، در مقدمه جالب و مبسوطي که بر داستان هانا دياب نوشته است شرح مي دهد که اين جوان مسيحي اهل حلب چگونه ترفند هاي اربابش را « در بدست آوردن سنگهاي قيمتي ، سکه هاي قديمي و حتي يک موميايي در مصر» مشاهده مي کرد. سفر يک ضد قهرمان با فراز و نشيب هاي بسيارکه به زبان عربي « ميانه» يعني نه ادبي و نه عاميانه به سبکي ساده نوشته شده است و از اصطلاحات مختص اهالي حلب بهره گرفته است.

هيبرگر اشاره مي کند که وي ماجراهاي بيشماري که در دريا، خشکي، درگيري با طوفان و دزدان دريايي، شرايط کاروان و قاطر ها را که خود شاهد آن بوده است را همانند قصه بازگوميکند . وي مانند اکثر سياحان، عالم و با فرهنگ نبود ولي نگارش اين داستان به اول شخص، موجب شد که روايت او از جذابيت وسوسه انگيزي برخوردار شود ، او کاملا تحت تاثير اربابش بود. اربابي «شفا دهنده» که از اين جهت بر خود مي باليد و بنا بر مقتضيات سفر نيز در پاسپورتش حرفه پزشک درج شده بود. «شفا دهنده»اي مادي و شياد که مستخدمش را در خيابان هاي پاريس به معرض نمايش مي گذاشت .مستخدمي که لباسهاي شرقي بر تن داشت و قفسي حاوي دو موش صحرايي تونسي که تحفه اي براي شاه بودرا حمل مي کرد.

حمايت دوشس بورگوني

هانا دياب با نثر موشکافانه خود ساعت نجومي کليساي سن ژان در ليون، زندگي بر روي کشتي هاي بزرگ، سرماي شديد زمستان ١٧٠٩ را به دقت شرح مي دهد. داستان وي مجموعه اي از افسانه هاي ملهم از زندگي قديسان، قصه هاي عاميانه و حوادث مختلف است که در آن تخيل و واقعيتي که خود شاهد آن بود با هم در آميخته اند. او با نگاه پر شور وخاص يک شرقي ، فضاي مديترانه اي زمان لويي چهاردهم را توصيف مي کند.

اين راوي بي نظير که خود تبديل به يک موضوع جذاب شده بود، ورود تماشايي خود به کاخ ورساي و اينکه چگونه مورد توجه شاهزادگان و زنان دربار قرار گرفته بود را شرح مي دهد و اين گونه است که دوشس بورگوني حامي وي مي شود. نقطه عطف داستان زماني بود که وي نمايش آتيس اثر لولي که به آن اپراي شاه هم مي گفتند را تماشا کرد و توصيفي دلنشين از آن ارائه داد. ،کافي است تصور کنيم که مرد جواني از سرزمين هاي دور، از سرزمين عثماني پس از گذشتن از کاروانسراهاي متعدد به يکباره در کنار اشراف زادگان قرار مي گيرد و به موسيقي ظريف و پيچيده آن زمان گوش ميدهد.چنين تجربه صوتي و تصويري نوازندگان و بازيگران با لباسها و آرايش هاي صحنه، براي او چون يک افسانه واقعي مي نمود.نا گفته نماند که عامه مردم در آن زمان به آثار هنري بر آمده از شرق علاقه مند بودند در حالي که پادشاه خورشيد، لويي چهاردهم ، و دربار عثماني مدت زمان مديدي بود که با يکديگر مراوده داشتند.

کتابي که با تاخير نوشته شد

کتاب هانا دياب به غير از بازگو کردن فراز و نشيب هاي سفرش شرايط خلق داستان هزارو يکشب که تا بحال براي ما ناشناخنه بود را آشکار مي کند. وي در طول اقامت در پاريس با آنتوان گالان شرق شناس آشنا شد و ١٣ داستان « علي بابا و چهل دزد بغداد» را بطور شفاهي و داستان علاء الدين را بصورت دسنوشته به وي سپرد. گالان اين مطالب را در خاطرات روزانه اش درج کرد و در زمان چاپ کتاب هيچ اشاره اي به مسافر سوريه يعني هانا دياب نکرد.

دياب زودتر از موعد مقرر به سوريه بازگشت، آيا اين موضوع ربطي به نقشه هاي اربابش لوکاس داشت ؟ آيا لوکاس و گالان با همدستي يکديگر موجبات اين بازگشت زود هنگام را فراهم آوردند ؟ بهر حال او تصميم مي گيرد از راه اسميرن (ازمير امروزي) و قسطنطنيه به زاد گاهش بازگردد. پس از گذر از آناتولي در سال ١٧١٠به حلب مي رسد و به عنوان تاجر ملافه مستقر شده و ازدواج مي کند. اوخاطرات سفرش را ٥٠ سال بعد مي نويسد. مانند اکثر شرقي ها از حافظه خارق العاده اي برخوردار بود اگر چه در ذکر پاره اي از تاريخ ها و جزئيات اشتباه کرده بود. مقايسه متن او با خاطرات جرج لوکاس بيانگر اين قضيه است.

نوشته اي مدفون در کتابخانه واتيکان

چگونه اين تنها دستنوشته چاپ نشده در کتابخانه واتيکان، در سال ٢٠١٢ کشف و منتشر شد ؟ اين را مديون سه متخصص، مورخ و زبان شناس فرانسوي به نامهاي پل فاهمه تيري ، برنارد هيبرگر و ژرم لانتن (١) هستيم که دستنوشته را به زبان فرانسه ترجمه کرده و با افزودن حواشي و توضيحات بسيار با ارزش، آنرا در سال ٢٠١٥ در انتشارات آکت سود منتشر کردتد. ژرم لانتن زبان شناس در سال ١٩٩٣ ، طي تحقيقاتي که براي تز دکترايش انجام مي داد به اين دستنوشته بر خورد ولي انتشار کتاب را سالها بعد انجام داد. جا دارد اشاره کنيم که با وجودي که متن اصلي به زبان عربي است نسخه فرانسه آن براي اولين بارچاپ و در دسترس عموم قرار گرفت. پس از آن گنارو گيناردلي نسخه آلماني را از فرانسه ترجمه کرد و البته به متن اصلي هم رجوع ميکرد(٢).نسخه عربي توسط مصطفي محمد الجاروش و صفا ابو شهلا جبران در سال ٢٠١٧ در لبنان چاپ شد. نسخه انگليسي هم به همت الياس محنا و جوهانس استفان در دست ترجمه است و امسال به زير چاپ خواهد رفت.

شايد هانا دياب همان علاءالدين باشد

اين شور و شوق جديد منجر به انجام تحقيقاتي توسط متخصصين شد که بر پايه آن هانا دياب يا نويسنده داستان علاءالدين بود يا الهام بخش آن. زيرا منشاء داستان هزارويکشب به احتمال زياد به قرون وسطي و به دوران خلافت عباسي بر ميگردد.در مقدمه هيبرگر مقايسه جالبي بين هانا و علاءالدين صورت گرفته که پس از وي، محققين مختلف عرب زبان و کشور هاي غربي دربررسي ها و تحقيقاتشان به آن ارجاع داده اند. بقول عرفات رزّاق محقق مرکز مطالعات خاورميانه دانشگاه هاروارد: « ما شاهد تحقيقات جديدي براي شناخت شخصيت علاءالدين خواهيم بود».پروفسور پائولو لموس هورتا مدرس دانشگاه ابو ظبي که در مورد « نويسندگان سرّي» هزارو يکشب کنکاش مي کند معتقد است که کاراکتر علاءالدين بر شخصيت هانا دياب استوار است. وي مي گويد:« ما نمي دانيم آيا او داستان علاءالدين را از به هم پيوستن قصه هاي دانسرايان قهوه خانه هاي حلب خلق کرده است يا در طول سفر مديترانه اي آنرا شنيده يا دستنوشته اي بدست آورده که آنرا به آنتوان گالان داده است».

بهر تقدير برنارد هيبرگر با سماجت و قاطعيت اين پرسش را مطرح ميکند:« شايد هانا همان علاءالدين است» ؟ در هر دو مورد ما در مقابل مردي هستيم که در جواني پدرش را از دست داده و دچار بحران مي شود. در اين اثنا با شخصي آشنا مي شود که جايگاه ولي و قيم را براي او پيدا مي کند. « عموي علاءالدين هم بعنوان قيم و ولي او، مردي مداخله گر و سوء استفاده جو بود» که در واقع اشاره به پل لوکاس است. حتي در آنزمان هم دنياي غرب و شرق با هم تلاقي پيدا مي کردند.

اولريش مارزولف معتقد است که: « هانا بزرگترين راوي مدرني است که ما آنرا به اسم مي شناسيم». هايبرگر در خاتمه مي افزايد: « وراي لذت وصف ناپذير خواندن اين کتاب، ما از هانا قدر داني مي کنيم زيرا به کمک او، درک مان از دنياي مديترانه، روابط شرق و غرب، اسلام و مسيحيت و هزارو يکشب تغيير کرد.. مي بينيم که دنياي عرب هنوز حامل رمز و راز هاي فراواني است. قابل توجه اسلام شناسان و متخصصيني که توجه خود را وسواس گونه به مشکلات حومه هاي شهر هاي بزرگ فرانسه معطوف کرده اند.

١- Hanna Dyâb, D’Alep à Paris. traduit de l’arabe (Syrie), et annoté par Paule Fahmé-Thiéry, Bernard Heyberger et Jérôme Lentin, Sindbad-Actes Sud (collection La bibliothèque arabe. Les classiques), 2015. — 446 pages ; 28 euros

٢- Von Aleppo nach Paris. Die Reise eines junIen Syrers bis an den Hof Ludwigs XIV, Die Andere Bibliothek (volume 378), 2016. — 489 p.