یادداشت های روزانه غزه (۳۶)

«با شما از از زندگی زیر چادر خود و هزاران تن دیگر در اطرافمان حرف می زنم»

رامی ابو جموس یادداشت های روزانه خود را برای «اوریان ۲۱» می نویسد. او که بنیانگذار «غزه پرس» - دفتری که در ترجمه و کارهای دیگر به روزنامه نگاران غربی کمک می کند- است، ناگزیر شده با همسر و پسر دو سال و نیمه اش ولید، آپارتمان خود در شهر غزه را ترک نماید و اکنون به طور مشترک با یک خانواده دیگر، در آپارتمان ۲ اتاق خوابه ای سکونت دارد. او رویداد های روزانه خود و غزه ای های رفح، که در این منطقه بینوا و پرجمعیت گیرافتاده اند را برای انتشار در «اوریان ۲۱» می نویسد:

یکشنبه ۹ ژوئن ۲۰۲۴

امروز درباره چادر با شما حرف می زنم. چنان که می دانید، این دومین بار است که ما جابجا شده ایم. پس از ترک خانه خود در شهر غزه و رفتن به رفح، نزدیک مرز مصر، اکنون ما در دیرالبلح در شمال شهر رفح و در نیمه جنوبی نوار غزه هستیم. ما این بار در یک چادر ساکن شده ایم. چادر از سال ۱۹۴۸ نماد پناهندگان فلسطینی است. کسانی که ناگزیر از ترک شهرهای جافا، عکا و به طور کلی سرزمین تاریخی فلسطین شدند، برای فرار از کشتار و سلاخی های آن دوران، به زندگی در زیر چادر روآوردند. آنها در خارج از فلسطین به لبنان، اردن و سوریه یا در داخل آن در ساحل غربی رود اردن به زندگی در زیر چادر پناه بردند و در خیابان ها و زمین های خالی یا هر جایی که فضایی یافت می شد ساکن شدند. فکر می کردند که آن وضع به درازا نخواهد کشید و شبه نظامیان اسرائیلی پس از انجام کشتار، شهرها و روستاها را ترک خواهند کرد و آنها یک روز به خانه های خود بازمی گردند. اکنون ۷۶ سال است که انتظار آن روز را می کشند.

«زندگی زیر چادر تحقیرآمیز و دوزخی است»

امروز ما همان زندگی را تجربه می کنیم. برای فرار از کشتار و سلاخی رفح را ترک کردیم و این کار برخلاف میل خودمان بود. یک اخراج دسته جمعی بود و اکثریت جابجا شده ها در زیر چادر ها ساکن شدند. در سال ۱۹۴۸، سازمان ملل متحد بود که چادرها را به پناهندگان داده بود ، امروز نیز این کار به همان صورت و با کمک سازمان های غیردولتی (ONG) انجام می شود. دوستانم در فرانسه می پرسند که زندگی در زیر چادر چگونه است. این فقط تبدیل فضای زندگی از یک ساختمان به زیر یک فضای پوشیده شده با برزنت نیست. نه، زندگی در یک چادر تحقیرآمیز و عذاب دهنده است. ما شاید این زندگی را برای چند ماه یا چند سال تحمل کنیم. این جنگ تابحال ۸ ماه طول کشیده و کسی نمی داند کی پایان می یابد. من خانواده ام را برای این تغییر غیرقابل اجتناب و سخت زندگی آماده کرده بودم. آنها تابحال خود را به خوبی تطبیق داده اند، اما حس می کنم که کودکان دارند خسته می شوند. به عنوان نمونه، همراه با من برای آوردن آب می آیند و کم کم پی می برند که زندگی زیر چادر اصلا لذت بخش نیست. نمی دانم کی متوجه این می شوند که به راستی یک زندگی خیلی سخت است و جنبه تفریحی که من برای آن قائل شده و به آنها باورانده بودم، وجود ندارد. این را هم کسی نمی داند که این وضعیت تحقیر کننده کی پایان می یابد. دلقک بازی درآوردن، خود را محکم و استوار نشان دادن و وانمود کردن این که همه چیز خوب پیش می رود کار سختی است.

چادر مثل یک سونای پر از مگس است

زندگی در زیر چادر فقط داشتن محلی برای خوابیدن و زنده ماندن در مدت چند هفته، چند ماه، یا چند سال در انتظار بازگشت به خانه خود نیست. زندگی خیلی سختی است. من از این زندگی با شما حرف می زنم. از زندگی خودمان و هزاران تن دیگر که در اطرافمان هستند. در مقام مقایسه، مال ما یک چادر ۵ ستاره است و ما ۶ تن هستیم. ولی در میان ۱.۵ میلیون تنی که جابجا شده اند، بسیاری از خانواده ها ۱۲ تن یا بیشتر در زیر یک چادر بسرمی برند. چادرهایی که تنها سرپناهی است که با برزنت سرهم بندی شده است. چادر ما ۴ متر عرض و ۵ متر طول دارد و ارتفاع آن هم در وسط یک متر و هشتاد سانتیمتر است. تنها جایی که می توان ایستاد، همین وسط چادر است. تنها یک محل خواب است و سراسر سطح آن از تشک پوشیده شده است.

زندگی در زیر چادر مستلزم تحمل گرمایی جهنمی در طول روز و مگس هایی است که با آن که همه روزن ها بسته می شود، به درون آن راه پیدا می کنند و انسان را آزار می دهند. چادر مثل یک سونای پر از مگس است. شب وضعیت برعکس و هوا سرد می شود چون چادر در یک زمین خالی برپا شده که در آن جز ماسه چیزی وجود ندارد و به دریا هم نزدیک است. باید ۲ یا ۳ پتو روی خود بکشیم. وقتی زیر چادر از خواب بیدار می شوی، همه جایت درد می کند چون روی زمینی تغییر شکل یافته خوابیده ای، که با آن که سعی کرده ایم تسطح شود، صاف نیست.

همچنین، زندگی در زیر چادر به معنی وابسته بودن به کمک های انسان دوستانه و چیزی جز غذاهای کنسروی نخوردن است. هر روز باید به جستجوی محلی برای شارژ تلفن و چراغ قوه هایمان برویم تا بتوانیم در شب اندکی نور داشته باشیم.

زندگی در زیر چادر ، صف بستن هرروزه برای آب، غذا و غیره است. باید صدها متر و گاه چند کیلومتر راه رفت تا بتوان ظرف های ۷ یا ۱۰ لیتری را از آب پر کرد. برای این کار باید سطل نیز داشت که اکنون قیمت آن بین ۵۰ تا ۶۰ شِکِل (۱۶ تا ۲۰ یورو) است در حالی که پیشتر ۲ شِکِل (۱ یورو) بود و باید یک مخزن هم برای ذخیره کردن آب داشت.

زندگی در زیر چادر، خوابیدن با چشمان نیمه باز است

برای آشپزی باید یک تنور سفالی داشت و چوب تهیه کرد و وقتی که چوب نباشد هرچیز دیگر را سوزاند. خیلی از مردم مقوا یا پلاستیک می سوزانند و دود آن در سراسر روز استنشاق می شود. ظرف ها در سطل شسته می شود و برای صرفه جویی در مصرف آب، هر ۳ یا ۴ روز لباس عوض می کنیم. برای توالت یک چاهک حفر می شود.

زندگی در زیر چادر، عذاب کشیدن دائم از حشرات، مارها و عقرب ها است. من هرشب همه چیز را می بندم. این کار را به این دلیل می توانم انجام دهم چون چادرمان ۵ ستاره است، اما کسانی که در زیر سرپناه های برزنتی ای زندگی می کنند که مستقیما روی ماسه برپا شده، بخصوص شب ها در معرض خطر هستند. ما اخیرا در زمین خود یک عقرب یافتیم. همسایه هایمان هم مارهایی دیده اند. بنابراین، برای زندگی در زیر چادر باید با چشمان نیمه باز خوابید و همواره از این هراس داشت که جانوری به درون چادر راه یابد. من بخصوص برای ولید، پسر دوسال و نیمه ام می ترسم. او هنگامی که مورچه ها را دید ترسید. من شعری که بلد است را برایش خواندم که مورچه ها در ردیف های دوتایی راه می روند و وادارش کردم که یک مورچه را لمس کند تا ببیند که خطرناک نیست . او گفت: «مامان، نگاه کن، من به مورچه دست می زنم!». سعی می کنم به او نشان دهم که هرچه در اطراف ما است و هرچه می بیند الزاما خطر نیست، چون نمی خواهم ترس در دلش راه یابد، ولی از این می ترسم که با یک عقرب یا مار روبرو شود و با فکر این که خطر ندارد آن را لمس کند.

زندگی زیر چادر نداشتن هرگونه حریم خصوصی است. چنان که می دانید، ما در زمینی محصور همراه با دو خانواده دیگر ساکن شده ایم که یکی از آنها خانواده دوست من حسون است. در اطراف این زمین اردوگاهی از جابجا شده ها قرار دارد که در سرپناه هایی سرهم بندی شده روی هم انباشته شده اند. دائما صدای گفتگوهای هزاران تن به گوش می رسد و در چادر های نزدیک تر حرف هایی که می زنند هم شنیده می شود. در تمام ۲۴ ساعت شبانه روز باید لباس بر تنمان باشد. من پیشتر درباره تغییراتی که در اثر جنگ در جامعه محافظه کار ما رخ داده حرف زده ام. از آنجا که حریم خصوصی برای زنان وجود ندارد، جداسازی جنسیتی هم در حال از بین رفتن است. ما در گوشه کوچکی یک فضا برای آشپزخانه درست کرده ایم که بر دیوار تکیه دارد تا فضای کوچکی به دست آوریم و در مصرف برزنت و چوب هم صرفه جویی کنیم. درست در آن سوی دیوار، چادرهای کسانی قرار دارد که صدای حرف زدن و همه اسرار زندگی خصوصی آنها شنیده می شود.

«شنیدن صدای غرش پهپادها در ۷ روز هفته»

زندگی در زیر چادر، مبتلا شدن به بیماری های پوستی نیز هست. پشت مُعز، پسر بزرگ همسرم در اثر گزیده شدن توسط یک حشره و داشتن حساسیت سرخ رنگ شده است. بیمارستان ها فکر می کنند که این گونه امور جزء اولویت هایشان نیست. آنها در اثر بمباران های اسرائیلی ها مجروح هایی با زخم های وخیم دارند. ما برای یافتن پزشک و داروخانه رفتیم اما آنها تابحال درمان موثری نکرده اند.

زندگی در زیر چادر، شنیدن مداوم صدای بمباران ها و غرش پهپادها در ۷ روز هفته ست. این حس است که دیگر سقف و دیواری که ما را در برابر ترکش خمپاره ها محافظت کند نداریم، چون این ترکش ها می تواند پارچه چادرها را پاره نموده و خسارت های بزرگی در اردوگاه ها ایجاد کند، چنان بارها در دیرالبلح و جاهای دیگر دیده شده است.

همچنین، زندگی در زیر چادر تحمل تحقیر است. من همواره بر این کلمه تأکید کرده ام. اسرائیلی ها این کار را از سال ۱۹۴۸ می کنند. در آن زمان پدر و مادر های ما شروع به زندگی در زیر چادرهایی کرده بودند که مانند امروز از موادی بی کیفیت ساخته شده بود. این اردوگاه های فاقد امکانات کم کم تغییر یافت. چادرهای واقعی درست شد و آنهایی که امکانات داشتند در اردوگاه های خود چادرهایی محکم ساختند. آنها آن چادرها را ترک نکردند چون اردوگاه برایشان به مفهوم بازگشت به خانه بود. روشی برای گفتن این بود که من در جافا، حیفا، عکا هستم. متعلق به شهر و روستایی هستم که از آن رانده شده ام. برای آنها، اردوگاه به مفهوم جایی بود که از آن آمده بودند. حتی اگر در یک خانه هم زندگی می کردند، برایشان همیشه در حکم یک چادر و سرپناه موقت بود که یک روز، باید از آن به خانه خود برمی گشتند.

اما، به رغم همه مشکلاتی که زندگی در زیر چادر دارد، این چادر به ویژه نماد تسلیم ناپذیری است. ما در زیر چادر جا گرفته ایم تا فلسطین را ترک نکنیم. این برای ما یک نماد سیاسی برای گفتن این است که سرانجام به خانه خود باز می گردیم، چون یک روز همه اینها پایان می یابد و دیگر چادر وجود نخواهد داشت.