تاريخ:

پان اسلاميسم، سلاح جنگ نامتقارن آلمان

تحريکات نه چندان اصولي آلمان در خاورنزديک نه به دليل وجود يک گسترش طلبي تجاوزگرانه، بلکه به عکس نشانه توانايي تطبيق با وضعيت ضعف راهبردي اي بود که امپراتوري هاي محور در صحنه جنگ در «شرق» با آن رودررو بودند.

«اعليحضرت سلطان [عثماني] و ٣٠٠ ميليون مسلمان پراکنده در سطح زمين که به او به عنوان خليفه اعتقاد دارند، اطمينان داشته باشند که امپراتور آلمان براي هميشه دوست آنها است (١)».

متن فوق بخشي از سخنراني امپراتور گيوم دوم در سال ١٨٩٨ در دمشق است که بي ترديد با بيشترين اعتراض ها روبروشده است. اکنون ٥٠ سال است که اين فراز، به نظر بسياري از تاريخ نگاران، نقطه آغاز سياست گسترش طلبانه آلمان در خاورنزديک بوده که تا پايان «جنگ جهاني» و تسليم امپراتوري عثماني درسال ١٩١٨ بي وقفه ادامه يافت. به نظر اين تاريخ دانان، عامل اصلي اين تداوم انجام يک رشته عمليات آلمان است که تحت نام «جنگ از راه برپايي انقلاب»، که به نام دونالد مک کيل ثبت شده (٢)، يا «جنگ مقدس ساخت آلمان» شناخته شده است. درعين حال، اين شيوه نگرش به مسايل ديگر قابل توجيه به نظر نمي رسد، زيرا بايگاني ها حاوي مدارک جديد تعجب برانگيزي است. اين امر با درک اين مطلب آغاز مي شود که با آن که در ابتداي قرن بيستم امپراتوري عثماني يک قدرت درحال افول بود، به هيچ وجه چنان که غالبا گفته مي شود، نه طعمه اي بي دفاع، بلکه قدرتي مستقل، واقف به هويت خود و با توانايي ديپلوماتيکي قابل ملاحظه بود. دلايل چندي وجود دارد که به اين گمان دامن مي زند که اين تداوم مفروض يک ابداع تاريخ نگاري دهه هاي ١٩٦٠ و ١٩٧٠ بوده که عمليات آلمان در عرصه نظامي را به نقشه راهي بيرحمانه نسبت مي داد. هدف اين مقاله نشان دادن عکس اين موضوع است.

دلايل واقعي اتحاد آلمان- عثماني

٢ اوت ١٩١٤، آلمان دست به اتحادي نظامي با امپراتوري عثماني زد که چند ماه پيش از آن تصورناپذير بود. در زمان صلح، سياست خارجي آلمان هرگز چنين اتحادي را مدنظر نداشت. کاملا برعکس، ستاد ارتش و وزارت امورخارجه آلمان از آن بيم داشتند که اين اتحاد چيزي جز يک بار سنگين نباشد، چون جنگ هاي بالکان پيشتر نيروي عثماني را تحليل برده بود. هلموت يوهان لودويگ مولتکه، رئيس ستاد ارتش آلمان در فوريه ١٩١٤ به همتاي اتريشي خود نوشت:

«عثماني ازنظر نظامي هيچ ارزشي ندارد... وضعيت ارتش آن قابل توصيف نيست. پيشتر درباره عثماني گفته مي شد که «مرد بيمار اروپا» است، امروز بايد گفته شود که «مرد مشرف به موت» است (٣)».

با اين حال، هنگام وقوع جنگ، عقيده آلمان يکباره تغيير يافت. در آن زمان، آلمان به هر متحدي که مي توانست بيابد نياز داشت. در سوي عثماني، اين اتحاد ناشي از انديشه اي تعادل بخش بود. عثماني ها اين عهدنامه را تنها پس از شکست مذاکرات خود با روسيه و انگلستان امضا کردند. مصطفي اکساکال، به شکلي استادانه نشان داده که گزينه عثماني از اتحاد با آلمان برپايه استدلالي معقول، با انگيزه ملاحظات راهبردي و به قصد تامين ثبات حکومت بوده است (٤). اکساکال به طور مشروح بر افسانه اي قديمي که مي گويد اتحاد آلمان- عثماني تنها براثر فشار آلمان بوده خط بطلان کشيده است. ريشه اين افسانه را مي توان در نوشته هاي هنري مورگنتو، سفير پيشين ايالات متحده در امپراتوري عثماني يافت که بي پروا درباره آلماني ها تفتين مي کرد. او چنين نتيجه مي گرفت که اين اتحاد، با آن که جبهه ها و موقعيت هاي راهبردي تازه اي پديد مي آورد، منشأ مشکلاتي جدي نيز بود.

وضعيت امپراتوري هاي محور در اروپاي شرقي و خاورنزديک در سال هاي ١٩١٥- ١٩١٤ را مي توان چنين توصيف کرد: «وضعيت در اروپا غيرقابل پيش بيني به نظر مي آمد. بلغارستان و روماني هنوز بيطرف بودند ولي نظر مساعد مردم آنها بين «متحدين» و «امپراتوري هاي محور» در نوسان بود. تمام سواحل آسياي صغير به طور تنگاتنگ تحت نظر واحدهاي دريايي انگلستان و فرانسه قرارداشت و نيروي دريايي عثماني عملا متوقف شده بود. نيروهاي مهم انگلستان در مصر به زودي يک نظام سخت اشغال مستقر کردند و اين کشور به صورت پايگاه اصلي هرگونه عمليات بزرگ عليه عثماني، در درجه اول عليه تنگه داردانل و پس از آن فلسطين درآمد. کمي پس از اعلام جنگ در عثماني، نيروهاي زميني انگلستان وارد دلتاي رودخانه هاي دجله و فرات شدند. مرز با ايران، که طول آن صدها کيلومتر بود، باز باقي ماند و اين درحالي بود که خود ايران، با آن که بيطرف بود، تحت کنترل روسيه و انگلستان درآمده بود. به زودي نبردهاي سنگيني بين نيروهاي عثماني و روس ها در شمال و شمال شرق موصل درگرفت.

امپراتوري عثماني به هيچ وجه براي جنگ آماده نبود. جنگ هاي بالکان منابع کشور را تحليل برده بود و وضعيت سياسي و اقتصادي آن به نظر بسياري از تصميم گيرندگان آلمان نااميدکننده بود. ارتش کاملا درحال بازسازي بود و اين کار توسط عثماني ها به يک هيئت نظامي آلماني سپرده شده بود. با اين همه، وضعيت به هيچ وجه مطلوب نبود. در عثماني صنايع توليدي وجود نداشت و کشور نمي توانست ملزومات ارتش خود را تامين کند. همه تجهيزات عملا مي بايست از آلمان يا اتريش وارد مي شد. با اين حال، به شکلي تعجب برانگيز، بسيج عثماني بدون رخدادي عمده انجام شد و اين درحالي بود که ناکافي بودن ارتباطات داخلي مانع از جابجايي هاي سريع نيروها براي غافلگير کردن دشمن مي شد. همچنين، استفاده از نيروهاي آلماني و اتريشي در خاورنزديک غيرممکن بود زيرا آلمان در جبهه غربي و مرزهاي اتريش- روسيه وضعيتي مخاطره آميز داشت. فزون براين، تا شکست قطعي صربستان در دسامبر ١٩١٥، ارتباط بالکاني استانبول و اتريش قطع شده بود. دو حمله عثماني عليه روسيه و کانال سوئز به شکست انجاميده بود. در سال هاي بعد، عثماني به جنگي منحصرا دفاعي پرداخت بدون اين که حتي درصورت غلبه آلمان بر فرانسه و انگلستان در اروپا، اميدي به پيروزي داشته باشد.

به اين ترتيب، وضعيت راهبردي امپراتوري عثماني و امپراتوري هاي محور در خاورنزديک حاکي از ضعف شديد بود. با اين حال، اتحاد با امپراتوري عثماني در سال ١٩١٤، موقعيتي يکتا براي اين بود که جنگ تا مجاورت قلمرو امپراتوري انگلستان کشيده شود. حمله از امپراتوري عثماني به مصر يا منطقه نفوذ انگلستان در ايران مي توانست راه هاي ارتباط با مصر را قطع نموده و بخش مهمي از بازرگاني انگلستان را مختل کند و به ويژه جريان تامين نفت و مواد اوليه ديگر را متوقف کند. با اين حال، از آنجا که امپراتوري هاي محور امکان دستيابي به هدف هاي خود از راه هاي نظامي متعارف، مانند حمله نفوذکننده عميق به قلمرو دشمن، را نداشتند، مي بايست راه هاي ديگري يافته مي شد. اين کار انجام شد.

راهبرد «جنگ از راه برپايي انقلاب»

درنظر اول، راهي که يافته شد «جنگ مقدس اسلامي» («جهاد» به زبان عربي) بود که توسط ماموران عثماني، آلماني و اتريشي پيشنهاد، ترويج و تبليغ شد. از مفهوم «جنگ مقدس» از سال ها پيش استفاده شده بود که ما بعدا به آن خواهيم پرداخت. درعين حال، خود اين عبارتي چشمگير بود و با مفاهيم ضمني نامعقول، تعجب آور و غرابت غيرقابل درکي که داشت، غالبا مانع از ديدن واقعيت راهبرد آلمان- عثماني مي شد که، البته، آن جنگ مقدس نه به خاطر ماهيت تقدس آن، بلکه براي به راه انداختن انقلاب در مناطق تحت کنترل يا سلطه دشمن بود. به اين صورت، جنگ مقدس وسيله اي براي رسيدن به برخي از هدف ها بود. درجاهاي ديگر، به عنوان نمونه در ايرلند و روسيه، آلماني ها کوشيده بودند با استفاده ابزاري از ملي گرايي کاتوليک يا کمونيستي براي به راه انداختن انقلاب ها استفاده کنند.

اين راهبرد استفاده ابزاري از درگيري هاي داخلي در قلمرو دشمن براي ايجاد جنبش هاي انقلابي چيز تازه اي نبود. در قرن هجدهم، انگلستان هيئتي را براي به راه اندازي يک انقلاب عليه اسپانيايي ها به آمريکاي لاتين فرستاد. درطول جنگ فرانسه- پروس ١٨٧١- ١٨٧٠، آلماني ها کوشيدند تونسي ها را به انقلاب وادارند. ژرژ پادشاه يونان قصد داشت سلطان عبدالحميد مخلوع را به تاج و تخت برگرداند تا در قلمرو عثماني، در دوره جنگ بالکان در سال ١٩١٢، جنگي داخلي ايجاد کند. در سال ١٩٩٠، پس از جنگ دوم خليج [فارس]، ايالات متحده با هدف تغيير رژيم عراق به حمايت از کردها و شيعيان پرداخت، در حالي که اين کار با توصيه قطعنامه شوراي امنيت سازمان ملل متحد درمورد آزادسازي کويت، مطابقت نداشت.

فکر حمله به دشمن انگليسي در خاور نزديک از راه ايجاد انقلاب، از آغاز جنگ جهاني در وزارت امورخارجه آلمان زاده شد. امپراتور گيوم دوم هوادار سرسخت برنامه هايي با هدف ايجاد قيام، به ويژه در مستعمرات و مناطق نفوذ انگلستان بود. در اکتبر ١٩١٤، بارون ماکس فون اوپنهايم، خلاصه اي از ايده هاي خود را در مقاله اي با عنوان «برانگيختن انقلاب در سرزمين هاي اسلامي دشمنان» منتشر کرد تا عمليات آينده را هماهنگ و سرپرستي کند. ستاد ارتش يک بخش «٣. ب.سياسي» براي کارکردن و همکاري تنگاتنگ با وزارت امور خارجه ايجاد کرد. درعين حال، «٣. ب» نه فقط مسئوليت عمليات در خاورنزديک را داشت، بلکه فعاليت در ايرلند و روسيه و ايالات متحده هم به عهده آن بود. ماکس فون اوپنهايم به عنوان رئيس سرويس مطبوعات «شرق» منصوب شد. اين هسته در وزارت امور خارجه منحصرا به کارهاي تبليغات به نفع سلطان- خليفه عثماني، جنگ مقدس و جنبش هاي انقلابي خاور نزديک مي پرداخت. به اين ترتيب ساختاري ايجاد شد که مشکلات بزرگي براي هماهنگي عمليات در ميدان جنگ پديدآورد. از آنجا که در آن زمان هنوز سازمان آلماني ديگري در عثماني – به عنوان نمونه در سفارت يا هيئت نظامي – وجود نداشت، هرگونه تصميم گيري تا حدي زياد سخت و دشوار بود.

يکي از جنبه هاي مشخص کننده اين «جنگ از راه برپايي انقلاب» اين بود که هرچه بيشتر رو به سوي شرق مي رفت، استقلال عمل ماموران بيشتر مي شد. مناطق عمليات – به عنوان نمونه ايران يا افغانستان- بسيار دوردست و ارتباطات خيلي دشوار بود. البته، در داخل خاک امپراتوري عثماني تلگراف خوب کار مي کرد، اما برعکس، جاده ها بد و ظرفيت راه آهن محدود بود. اين امر حمل و نقل مواد را بسيار دشوار مي کرد. در بيرون از مرزهاي عثماني، وضعيت تلگراف بد بود. ايجاد ارتباط با افغانستان غيرممکن بود. رسيدن يک تلگراف به تهران مي توانست تا ٥ روز طول بکشد و شهرهاي ديگر ايران از دريافت تلگراف از مبدأ آلمان محروم بودند. به خاطر بهبود ارتباطات با آسياي مرکزي، نظاميان آلماني شبکه اي از تلگراف بي سيم (TSF) ايجاد کردند. آنها ايستگاهي در استانبول برپاکردند که امکان مي داد با تاسيسات اصلي تلگراف بي سيم در آلمان، واقع در نوئن، يک شهر کوچک پروسي نزديک به برلن مرتبط شوند. به علاوه، ايستگاه هاي کوچک ثابتي هم در بغداد، دمشق، بيت المقدس و بيروت ايجاد شد و ايستگاه هاي سياري هم ايجاد شد که در پشت اسب حمل مي شد. دو تا از اين نوع ايستگاه ها در چهارچوب «جنگ ازراه برپايي انقلاب» ايجاد شد و به اين ترتيب مشکل ارتباطات بين ماموران ميداني و ستاد کل در برلن و استانبول تنها در پايان جنگ حل شد.

عثماني ها بدون ابراز مخالفت به تلاش هاي آلمان براي تحريک به انقلاب پيوستند. در استانبول، دستگاه مخفي انور پاشا، «تشکيلات محسوسه» (سازمان ويژه) (TM) تحت نظر دفتر مرکزي «جنبش اسلامي» - يکي از بخش هاي وزارت جنگ- برنامه ريزي و هماهنگي فعاليت هاي عثماني را اداره مي کرد. اين سازمان دستگاهي مخفي به شيوه اروپايي بود که ايدئولوژي سفت و سخت، هدف هاي روشن و برنامه عمل کاملا مشخصي داشت که توسط فيليپ اچ. استودارد با برنامه «تبليغات پان اسلامي و هدف تحکيم همبستگي، فعاليت هاي جاسوسي براي ازبين بردن گروه ها و ايدئولوژي هايي که مي توانستند تهديدي براي نظام عثماني باشند و اقدامات چريکي جهت تکميل يا مددرساني به ارتش عادي» (٥) اداره مي شد. اين دستگاه پيش از آن دقيقا با همين برنامه ها در طول جنگ ايتاليا- عثماني در سال هاي ١٩١٢- ١٩١١ در ليبي وجود داشت. استودارد در طول اين جنگ تعداد زيادي عمليات موفق اجرا کرد و فرهنگ کار بي نهايت مخفي و بسيار کارآمدي که ويژگي TM بود را به وجود آورد. شايد به اين دليل بود که در طول جنگ جهاني، به نظر نمي آيد که کمترين همکاري اي بين TM و آلماني ها وجود داشته باشد. منابع اتريشي و آلماني هيچ رد و اثري از آن بجا نگذاشته و حتي نام دستگاه عثماني را نيز نبرده اند.

تبليغات وترغيب به شورش

اين «جنگ از راه برپايي انقلاب» آلمان شامل دو مرحله بود:
-  ١- کارزار تبليغاتي
-  ٢- ترغيب آشکار به شورش گاه تبليغات و ترغيب به شورش باهم انجام مي شد. «ستاره مطبوعات شرق» کارهاي تبليغاتي در داخل امپراتوري عثماني را انجام مي داد اما اين کارها هدف هايي کاملا متفاوت داشت. اين عمليات با استفاده از بيش از ٧٠ «تالار مطبوعات» بود که انواع روزنامه، جزوه و به ويژه تصوير را به مردم عثماني که اکثريت بزرگي از آنها بي سواد بودند عرضه مي کرد. هدف اساسي اين تالارهاي مطبوعاتي، متقاعد ساختن مردم عثماني به برتري قدرت امپراتوري هاي محور در قياس با «متحدين» بود تا اتحاد آلمان- عثماني را تقويت نموده و در عزم داشتن احساسات موافق با «متحدين» خلل ايجاد کند. اين نوع تبليغات خصلتي ثبات آفرين داشت. به خلاف تبليغات آلمان در فراسوي مرزهاي عثماني؛ در ايران، مصر يا افغانستان که آشکارا درپي ايجاد آشوب و شکل دادن به جنبش هاي انقلابي بود.

هدف سرنگون کردن رژيم هاي مستقر و جايگزين کردن آنها با رژيم هايي هوادار امپراتوري هاي محور بود. در طول ماه هاي پيش از اعلام جنگ عثماني، کنسول هاي آلمان در سوريه و لبنان مسئوليت اين تبليغات را به عهده داشتند. آنها شبکه اي را نيز براي قاچاق نشريات و اعزام ماموران به مصر اداره مي کردند که فعاليت آنها تنها زماني متوقف شد که انگليسي ها يک نظام شديد اشغالي در اين کشور برقرار کردند. به علاوه، هرچه مناطق عمليات دوردست تر بود، اين شبکه هاي کنسولي ناکارآمدتر بودند. در نوامبر ١٩١٤، هنگامي که عثماني عملا نيروهاي خود را وارد جنگ کرد، آلمان، اتريش و عثماني نيروهاي کوچکي به قلب قلمرو دشمن اعزام کردند تا به تحريک به شورش بپردازند.

اما، مهم ترين برنامه انقلابي آلماني ها «برنامه ايران» بود. اين کشور به مناطق نفوذ انگلستان و روسيه تقسيم شده بود. قدرت دولت ايران محدود به پايتخت يعني تهران بود. قبايل و عشاير اقوام مختلف در زندگي سياسي کشور وزن سنگيني داشتند. از آغاز سال ١٩١٥، ماموران آلماني و عثماني به اين مناطق نفوذ کردند و شمار زيادي از روساي قبايل و عشاير و ديگر افراد متشخص را با خود همراه ساختند. موفقيت آنها مديون آميخته اي از فساد و تبليغات ضد «متحدين» وهواداري از استقلال بود. به علاوه، تنها نيروي مرکب از بومي ها ژاندارمري تحت فرماندهي افسران سوئدي بود که هوادار آلمان بودند. خلاصه، کودتايي که درپي آن در نوامبر ١٩١٦ رخ داد آتش زيادي بپا کرد اما موفق نشد. اين که آلماني ها و متحدان ايراني شان در انجام کودتا شکست خوردند، غيرقابل درک است ولي شکست به خاطر افراد لازم در محل بود. به عنوان نمونه، وابسته نظامي آلمان به همسر سفير انگلستان قريب الوقوع بودن کودتا را اطلاع داد و او بعدا آن را به لندن گزارش کرد:

«وابسته نظامي آلمان در استانبول، که بخوبي او را مي شناسيم، نامه اي محرمانه به همسر من نوشته و به او اطمينان داده که هرگونه اقدام تدارکاتي را به او اطلاع خواهد داد، زيرا آلمان با زنان و کودکان نمي جنگد (٦)».

درنظر اول، نتايج به دست آمده در مناطق ديگر جنگ «شرق» مي تواند مشابه به نظر آيد. هيچ انقلابي در مصر و افغانستان رخ نداد و اردوي امپراتوري هاي محور بهم مرتبط نشد و سودان تکان نخورد. با اين حال، اوضاع چنين ساده هم نبود.

ارزيابي هاي سخت پس از جنگ

پس از جنگ، ارزيابي انجام شده توسط آلماني ها از اين عمليات و جاه طلبي هايشان براي دستخوش انقلاب کردن «شرق» سخت بود. اتو ليمان فون ساندرز، رئيس هيئت نظامي آلمان و مارشال ارتش عثماني، برنامه ها را «جاه طلبانه اما ناکارآمد» (٧) توصيف مي کند. داوري ريشارد فون کوهلمن از اين هم شديدتر است. اين سفير آلمان در عثماني در شرح حال خود مي نويسد: «اين اعزام نيرو زخم هايي ايجاد کرد. در ذهن آلماني ها “شرق” همواره سرزمين هزار و يکشب بوده است» (٨). يکي از مهم ترين بازيگران اردوي آلمان براي ايجاد انقلاب در مصر، کورت ماکس پروفر، کارش به آنجا کشيد که فعاليت هاي خود را بي حاصل و برپايه توهمات توصيف کرد.

با اين حال، نبايد فراموش کرد که اين مردان به طرف مغلوب جنگ تعلق داشته اند. ولفگانگ شيولبوش نشان داده که شکست، بسياري از آلماني ها را به تجزيه و تحليل آثار نفرت از خود و عدم شناخت موفقيت هايشان واداشته ، اگرچه به رغم شکست در جنگ اين موفقيت ها واقعي بوده است.

پژوهش درباره راهبرد انقلابي آلمان درسال هاي دهه ١٩٦٠ آغاز شد. در درجه اول، دراين مورد بايد از فريتز فيشر نام برد. دو يقين را مديون او هستيم. اول اين که او همه عمليات براي راه اندازي انقلاب در خاورنزديک را شکست خورده مي داند. سپس، او اين عمليات را تنها به «امپرياليسم آلمان» نسبت مي دهد. به نظر فيشر برنامه انقلابي سال هاي ١٩١٨- ١٩١٤ ادامه دسيسه اي بود که تاريخ آن به زمان ديدار امپراتور گيوم دوم از امپراتوري عثماني در سال ١٨٩٨ بازمي گشت وهدف آن ايجاد برتري آلمان در قلمرو عثماني بود. به نظر او، اتحاد آلمان- عثماني آشکارا با هدف ايجاد يک جنبش پان اسلامي بود.

با آن که سال هاي دهه ١٩٦٠ سال هاي رودررويي شديد آلمان فدرال و جمهوري دموکراتيک آلمان (RDA) بود، توافق تاريخ نگاري قابل ملاحظه اي، که کاملا قابل درک است، درمورد پژوهش هاي «جنگ از راه برپايي انقلاب» در طول جنگ جهاني اول وجود دارد. در آلمان شرقي، کاربرد نظريه مارکسيستي، به نتيجه گيري هايي بسيار مشابه با نظر فيشر در غرب منجر شد. از سال ١٩٦٣، لوتار راتمن، تاريخ دان کمونيست «جنگ از راه برپايي انقلاب» را دليلي براي طبيعت متجاوز امپراتوري آلمان مي داند. اوا ماريا هکزامر، اين راهبرد را اقدام امپرياليسم آلمان براي رسيدن به هدف هاي خود درمورد «ملي گرايي مردم تحت اختناق» مي داند (٩) و اين نتيجه گيري شباهت زيادي با برخي از نتيجه گيري هاي فيشر دارد. البته مي توان توافق زيادي ميان پژوهشگران چپ در آلمان غربي و پژوهشگران اجير شده رژيم آلمان شرقي مشاهده کرد. با اين همه، نتيجه گيري هاي فيشر نفوذ بسياري در غرب داشته است.

جنگ نامتقارن و پان اسلاميسم

با اين حال، اين تعبير و تفسيرها درخور اعتراض است. دردرجه نخست، پيشتر ديديم که آلمان براي درسر پروراندن روياي گسترش امپراتوي به خاورنزديک، در جايگاه مناسبي نبود وبه اين خاطر ناگزير شد به راهبردهايي براي جبران ضعف خود دست بزند. تصميم گيرندگان آلماني برنامه جنگ نامتقارن شامل حمله به دشمن در داخل، از راه برپايي انقلاب را به راه انداختند.

سپس، آنچه که فيشر و همفکرانش به عنوان نشانه قطعي امپرياليسم آلمان مي بينند – به راه انداختن جنبش پان اسلامي – به هيچ وجه ابداع آلمان نبود. «جنگ مقدس ساخت آلمان»، بنابر فرمولي که در سال ١٩١٥ توسط شرق شناس هلندي، سنوک هوگرونج عنوان شده، به هيچ وجه «ساخت آلمان» نبود واز مدت ها پيش در زمره وسيله هايي بود که سياست عثماني روي آن حساب مي کرد. عثماني ها اين سلاح را به دليل ضعف خود ساختند. آنها درپي ازدست دادن مقدار زيادي از سرزمين هاي اروپايي خود که اکثريت ساکنان آنها مسيحي بودند، ايده پان اسلاميسم، که بخشي مهمي از آن از معتقدات ترک هاي جوان بود، را به راه انداختند. اين ايده ها به ويژه در زمان درگيري با قدرت هاي مسيحي، به عنوان نمونه در ليبي عليه ايتاليا در آغاز قرن بيستم سودمند بود. به علاوه، ذهن سلطان عبدالحميد به شدت تحت نفوذ ايده هاي پان سلامي بود. در پايان قرن نوزدهم، اين سلطان عثماني رسما اعلام کرد که نماينده همه مسلمانان جهان، از جمله آنهايي که مستقيما تحت اقتدار او نيستند است. به اين ترتيب، اين آلماني ها نبودند که ايدئولوژي اقليت هاي مذهبي را در خاورنزديک رواج دادند. آنها بيشتر آن را ابزاري براي ترويج يک انديشه بومي ساختند که در محل وجود داشت. اين حقيقت درسال ١٩٠٤ توسط کارل هاينريش بکر، شرق شناس آلماني که بعدا وزير آموزش پروس شد مطرح گرديد. او به ويژه تاکيد کرد که پان اسلاميسم ناشي از ضعف – و نه قدرت- بوده است:

«وابستگي ناگهاني به غيرمسلمانان کاملا جديد بود. مسلمان ها که از قرن ها پيش عادت به اين داشتند که فرهنگ، مذهب و حکومت را به عنوان واحدي منسجم ببينند، چندان چاره اي جز اين نداشتند که بپذيرند اين تهديد قريب الوقوع ناشي از حاکميت مسيحيت نيز واحدي يکپارچه است. واکنش اجتناب ناپذير اين امر بازگشت به اسلام، تقويت تفکر اسلامي براي مقابله با کفر، يعني پان اسلاميسم (١٠) بود».

اين را نيز بيفزاييم که آلماني ها نيز مانند ترک ها از ايدئولوژي پان اسلامي استفاده اي خيلي عمل گرايانه مي کردند. درحالي که تبليغات پان اسلامي آنها خصوصيتي تند و غليظ داشت، در ميدان عمل انعطاف پذير و مطابق با نيازهاي فوري مردم مي شد. در طول کارزار تبليغاتي براي به راه انداختن انقلاب در ايران، شاهد نرمش تبليغات آلماني ها هستيم. در آغاز فقط يک گفتمان پان اسلامي بود. بعد، زماني که اين گفتمان در جلب نيروهاي اساسي سياسي شکست خورد، سر و کله آلماني ها پيدا شد و به حمايت از ملي گرايي ايراني پرداختند. اقدامي که نقطه اوج آن امضاي توافق با حزب دموکراتيک بود. به علاوه، در وزارت امور خارجه آلمان، بارها جلوي تبليغات به نفع اسلام گرفته شد زيرا براين باور بودند که اين تبليغات خيلي تند است. به عنوان نمونه، در دسامبر ١٩١٥، وزارت خارجه مانع انتشار جزوه اي شد که حاکي از مشارکت آلمان- عثماني بود.

سرانجام، رويدادي که در آفريقاي شرقي آلمان رخ داد، به خوبي نشان مي دهد که هيچ راهبرد منسجمي براي استفاده ابزاري از اسلام با هدف هاي امپرياليستي وجود نداشته است. اين نشان مي دهد که اسلام به عنوان مذهب با بدگماني و سوء ظن آلماني ها روبرو بود و بر فرصت طلبي اي نور مي تاباند که آلماني ها از ماه اوت ١٩١٤ از خود نشان دادند. تصميم گيرندگان آلماني قطار پان اسلاميسمي را به راه انداختند، که تا آن زمان يک ايدئولوژي مطلقا عثماني بود، زيرا نويد اين را مي داد که ابزاري براي قيام عليه «متحدين» در خاورنزديک باشد. در اکتبر ١٩١٣، هاينريش شني، فرماندار آفريقاي شرقي آلمان، بخشنامه اي به همه مسئولان نظامي و غيرنظامي مستعمره فرستاد که مطلقا غيراسلامي بود و توصيه مي کرد که تبليغات هواداري از اسلام ازسوي کارکنان بومي محدود شود و خواهان پيشنهادهاي اين کارکنان شده بود. اين بخشنامه پيشنهاد مي کرد که انجام نيايش و خواندن نمازدر مساجد براي کارکنان بومي ممنوع شود. فزون براين، شني توصيه مي کرد که پرورش خوک گسترش يابد تا جلوي توسعه اسلام گرفته شود. به طور متناقض، انگليسي ها زماني که درسال ١٩١٦ به اين سند دست يافتند، از آن براي تبليغات خود استفاده کردند.

کسب کمک از ايران

نشانه ديگر براي اين که چرا «جنگ ازراه برپايي انقلاب» آلمان سنجيده و متناسب با جاه طلبي هاي استعماري آلمان نبود، اين است که در اسناد مرجع چنين ايده هايي وجود ندارد. پيش از جنگ دولت آلمان حتي سعي کرد از هرگونه تماس با نمايندگان رسمي کشورهاي مسلمان اجتناب کند. خود گيوم دوم به شکلي توهين آميز، هنگام سفر شاه ايران به اروپا از ديدار با او خودداري کرد. او زماني که وزير امور خارجه اش پيشنهاد ملاقات با شاه ايران را داد گفت:«اوه نه، منزجر کننده است».

در عوض، در طول جنگ جهاني، اريک فون فالکنهايم، رئيس ستاد ارتش به روشني نقشي که «جنگ از راه برپايي انقلاب» بايد در ايران ايفا کند، را ترسيم کرد. در ١١ فوريه ١٩١٦، جرولد فون گليش، يک افسر اطلاعاتي مامور خدمت در ايران، با فالکنهايم در دفتر مرکزي شارل ويل- مرزيرز در جبهه غربي ملاقات کرد تا دستورالعمل هاي وظيفه اي که در انتظارش بود را دريافت کند. او بعدها سخنان مافوق خود در اين مورد را چنين نقل کرد: «شما بايد جلوي تحرک نيروهاي مهم روسيه و انگلستان را بگيريد. تصميم نهايي را ما در اينجا مي گيريم». براين مبنا، او به روشني نقش متفاوتي که برنامه ايران مي بايد در چهارچوب کلي وضعيت نظامي امپراتوري هاي محور داشته باشد را تشريح کرد. دغدغه اصلي رئيس ستاد ارتش، برقراري برتري آلمان در خاورنزديک نبود، بلکه کمکي بود که يک دولت جديد هوادار آلمان در ايران مي توانست با اعلام جنگ به انگلستان و روسيه بکند. «جنگ از راه برپايي انقلاب»، چنان که آلماني ها مدنظر داشتند، ناشي از ايده اي خيلي ساده بود: دشمنِ دشمنِ ما الزاما دوست ما است. انقلاب ها به صورت حمله هايي عليه دشمن، و نه وسيله اي براي پس راندن انگليسي ها، فرانسوي ها يا روس ها در اين يا آن منطقه، از راه برقراري سلطه آلمان ديده مي شد. فقدان جاه طلبي درازمدت آلمان در ايران، حتي ديپلومات هاي اتريشي را به اين فکر انداخت که اين کشور را به صورت تحت الحمايه اتريش درآورند.

ما بر خصلت بيرحمانه تفسير نتايج «جنگ از راه برپايي انقلاب» تاکيد کرديم. اين درحالي است که به نظر مي آيد اين يک نوع سوء تفسير است. به عنوان نمونه، به ايران بازگرديم و نگاهي به سوي ديگر درگيري يعني انگليسي ها که هدف حملات هستند، بيندازيم. توجه به اين امر متعجب کننده است که تا اين زمان تقريبا کسي نکوشيده راهبرد آلمان را با مطالعه قرائتي که انگليسي ها از آن داشتند درک کند. در اينجا ما کشف مي کنيم که ماموران آلماني تا چه حد در ايران به موفقيت نزديک بودند. در ماه مه ١٩١٦، سفير انگلستان در نامه اي به لندن نوشت:

«انکار ناپذير است که کارزار آلمان عثماني به موفقيتي قابل ملاحظه دست يافته است. اين کارزار کلا برپايه نفرتي که ايراني ها نسبت به روسيه دارند بنا شده است. ما از نمايش به مسخرگي کشيده شدن روسيه توسط آلمان بسيار شادمانيم و افکار عمومي مخالف هرگونه اقدام دولتي است، اعم از اين که در پايتخت يا استان ها باشد و موجب ناراحتي فعاليت هاي آلماني ها شود» (١١).

در سپتامبر ١٩١٥، نايب السلطنه انگلستان در هند، ناظر يک انقلاب در ايران و اعلام جنگ توسط اين کشور در طول چند هفته بود. در نوامبر همان سال، وزارت امور خارجه انگلستان درمورد آلماني ها مي گفت که آنها «اربابان تهران» هستند. شرکت نفتي انگليس- ايران از دولت لندن تقاضا مي کرد که نيروهايي براي حفاظت از منابع نفتي جنوب ايران که در معرض تهديد ماموران آلماني است بفرستد. سفير انگلستان، همانند سر ادوارد گري، وزير امور خارجه از اين تقاضا حمايت کرد و اعلام نمود: «وضعيتي است که اگر چاره جويي نشود مي تواند دغدغه هاي بزرگي براي دولت علياحضرت ملکه در آينده نزديک ايجاد کند». نظاميان انگليسي نيز از فعاليت هاي آلماني ها نگران شدند. حتي پس از شکست کودتا، يک تحليل ستاد ارتش وضعيت در ايران را بسيار نامطلوب توصيف مي کرد. انگيسي ها نتوانستند جلوي موفقيت تبليغات آلمان را بگيرند. لذا ستاد ارتش توصيه کرد يک «سياست بسيار فعال تر» اتخاذ شده و راهبردي درپيش گرفته شود که مانعي دربرابر «عملکرد» آلمان باشد. در اين سند کاربرد «واحدهاي کوچک به خوبي مسلح هدايت شده توسط مرداني ماجراجو، که همواره در زمان هاي بحران در انگلستان وجود داشته و امروز هم وجود دارد» و عضو گيري افراد بومي براي کمک توصيه شده است. اين امر در آغاز سال ١٩١٦، منجر به ايجاد يک واحد نظامي جديد موسوم به «تفنگداران جنوب ايران» شد.

نگراني هاي انگليسي ها

مي توان محاسبه کرد: بين ١٩١٥ و ١٩١٧، کمتر از ١٠٠ مامور آلماني توانستندجلوي تحرک حدود ١٠ هزار سرباز انگليسي و روسي را در ايران بگيرند. به علاوه، اين فعاليت هاي آلماني ها چندان پرهزينه نبود. دولت آلمان ٤٨ ميليون مارک طلا براي مجموع برنامه «جنگ از راه برپايي انقلاب» خرج کرد. در مقام مقايسه ، بنابر برآورد راجر کيکرينگ، هزينه کل جنگ براي آلمان ١٦٨.٦ ميليارد مارک طلا بوده است (١٢). نگاهي به منابع انگليسي حاکي از مقايسه اي بازهم اثرگذارتر است: انگلستان بيش از ٣٠ ميليون ليره طلا فقط براي دفاع در برابر برنامه «جنگ ازراه برپايي انقلاب» آلمان هزينه کرده بود. اين مبلغ معادل ٦٠٠ ميليون مارک طلا است. اين ارقام نشان دهنده اين است که اين برنامه انقلابي آلمان تا چه حد کارآمد بوده است. انگليسي ها مبلغي به مراتب بيشتر براي دفاع از خود دربرابر برنامه کم هزينه آلماني ها خرج کردند.

علاوه بر تهديدهاي مستقيم ميداني، انگليسي ها به ويژه نگران عواقب ايدئولوژي پان اسلامي مورد استفاده آلماني ها براي به قيام واداشتن مسلمانان بودند زيرا اين امر مي توانست امنيت هند که اقليت مسلمان مهمي داشت را دچار خطر کند. از ماه دسامبر سال ١٩١٤، کارمندان بلندپايه انگليسي و فرانسوي براي مذاکره درپاريس ديدار کردند. اين گردهمايي موجب ايجاد ايده هايي درمورد چگونگي واپس راندن تهديد جديد پان اسلامي شد. در درجه اول، در قلمرو مسلمان نشين انگلستان و فرانسه، مي بايست با افراد متشخص محلي تماس گرفته مي شد و تاکيد مي گرديد که آنها جنگ مقدس را نفي کنند. سپس، مي بايد از ماموران انگليسي و فرانسوي در برخي از دانشگاه ها براي اِعمال نفوذ بر دانشجويان مسلمان استفاده مي شد. سرانجام، دو قدرت متعهد شدند که به طور کلي نسبت به اسلام نظر مساعد داشته باشند. در بخش هاي تحت سلطه انگلستان دنياي مسلمان، اين امر منجر به اقداماتي شديد، پيچيده و گسترده شد.

از ماه دسامبر ١٩١٤، مقامات اداري انگليس در سودان از تبليغات پان اسلامي دچار نگراني شدند. بنابر گفته افسران، نشانه هايي وجود داشت که بدگماني ها درباره اين که عثماني مي کوشد از طريق زائران بازگشته از حجاز، «جهاد» را ترويج کند را تائيد مي کرد. به زودي يک نظام پاکسازي براي رديابي آشوبگران احتمالي دشمن تعبيه شد. همه زائران پيش از آن که اجازه يابند به روستاهاي خود بروند، به خارطوم برده شدند. در پايتخت آنها بايد يک «دوره ضدعفوني اخلاقي را در دستان رهبران مذهبي قابل اطمينان» مي گذراندند. دوره اي که محتواي آن برگرفته از راهبرد انگلستان براي مقابله با تبليغات پان اسلامي بود:

«“مأمور” [کارمند بومي دون پايه] بايد به آنها اعلام کند که نشر ايده ها و دکترين عثماني ها در سودان مطلقا ممنوع است. اين دکترين و ايده ها برخلاف سنت هاي به طورکلي پذيرفته شده اسلام است و نظم و ترتيب هر دولت خوبي را بهم مي زند. به ويژه، بايد به آنها يادآوري کرد که شيوخ بزرگ اسلامي دنيا تصميم گرفته اند که به صورت عمومي اعلام کنند که جنگ کنوني به هيچ وجه ربطي به مذهب ندارد و بنابراين هرچه خلاف اين گفته شود بي پايه و دروغ هايي بدخواهانه است که عثماني ها به تحريک آلمان نشر مي دهند و هرکس آنها را تکرار کند به شدت مجازات خواهد شد. اينها بايد برايشان به عربي و زبان خودشان توضيح داده شود (١٣)».

دفترعرب انگلستان و شورش عرب

انگلستان از اين هم فراتر رفت. در ژانويه ١٩١٦ در قاهره «دفتر عرب» تشکيل شد. اين نهاد به شهرت دست يافت زيرا «شورش عرب»در آن برنامه ريزي و سرپرستي شد که مهم ترين مجري آن «لورنس عربي» مشهور بود. درعين حال، کلا فراموش مي شود که اين دفتر براي ايجاد جنبش انقلابي در ميان «عرب ها» ايجاد نشده بود، بلکه هدف آن مقابله با تهديد پان اسلامي آلمان- عثماني بود. حتي مي توان از اين هم فراتر رفت. «شورش عرب» - در واقع کمک قبايلي که ازنظر نظامي ارزش چنداني نداشتند- بيشتر ابزاري براي ضد-تبليغات بود تا يک عمليات جنگي کارآمد. زماني که در سال ١٩١٦ شريف مکه عليه سلطان عثماني سلاح به دست گرفت، بيشترين کوشش هاي «دفترعرب» در زمينه ارتباطات بود. قصد اين بود که از سلطان عثماني و جنگ مقدس اسلام با قيام اتباع مسلمان او، مشروعيت زدايي شود.

در نخستين ماه هاي شورش شريف مکه، درباره اين خبر جديد تبليغات گسترده اي در «مغرب» [شمال آفريقا]، هند، مصر، سودان و در ميان مسلمانان آفريقاي صحرايي انجام شد. تعبير و تفسير قيام همواره يکسان بود: حال که حتي اتباع سلطان عثماني عليه او به جنگ برخاسته اند، او چگونه مي تواند براي جنگ مقدس اسلام عليه «متحدين» فراخوان بدهد؟ انگليسي ها تا جايي پيش رفتند که تمبرهايي به نام شريف مکه چاپ کردند تا با باورهاي مسلمانان ارتباط برقرار نموده و واقعيت قيام را ثابت کنند. ولي، حاصل اين ضد- تبليغات خيلي محدود بود: در غالب مناطق خاور نزديک، امر تعجب برانگيز اين بود که مردم از باور به واقعيت قيام عليه سلطان سرباززدند. در شمال هند و مصر، اين امر حتي علاقمندي به عثماني را تقويت کرد. هنري مک ماهون، کميسر عالي در مصر، احساسات ضد شريف مکه مردم مصر را چنين توصيف مي کند: «ازديد مردم، شريف حسين يک طغيانگر عليه خليفه و ابزاري در دست انگلستان است» (١٤). يک گزارش ناشناس دريافت شده از هند با اين کلمات پايان مي يابد: «عرب ها هيچ محبوبيتي در اينجا ندارند... وهيچ تبليغات متمرکز بر موضوع جنبش عرب نمي تواند اثر مفيدي داشته باشد». اين نشان مي دهد که تبليغات پان اسلامي آلمان- عثماني بيشتر از آنچه تا آن زمان تصور مي شد کارآمد بوده است.

نشانه اي ديگر، تغيير گفتمان انگليسي ها است. با آن که آنها در ابتدا مي خواستند از جنبش شريف مکه براي ازبين بردن تهديد مبتني بر مذهب استفاده کنند، از نيمه سال ١٩١٦، وزارت خارجه از هرگونه ارجاع مذهبي اجتناب کرد. مذهب حتي به يک موضوع منازعه بين شريف مکه و متحدان انگليسي اش بدل شد. در آغاز ماه ژوئيه ١٩١٦، رئيس غيررسمي «شورش عرب» بدون مشورت با انگليسي ها بيانيه اي منتشر کرد. اين جزوه حاوي «تکريم و احترام شديد به مذهب با نقل قول هاي مکرر از قرآن» (١٥) بود و «شورش عرب» را با انگيزه هاي مذهبي توجيه مي کرد. اين ضربه اي بر تبليغات انگلستان بود که در آن زمان از هرگونه اشاره به مذهب اجتناب مي کرد. انگليسي ها کار زيادي نمي توانستند انجام دهند، زيرا بيانيه پيشتر به زبان عربي منتشر شده بود. ازاين رو، نسخه انگليسي چنان که بايد و شايد توسط «بخش اطلاعات نظامي» وزارت خارجه و «دفترعرب» سانسور و تا حد ممکن اشارات به اسلام از آن حذف شد. از ژوئيه ١٩١٦، ديگر از اين «شورش عرب» خودخوانده درجايي جز امپراتوري عثماني به عنوان موضوع تبليغات استفاده نشد. تفسير تازه اي که از شورش شد، فقط براي دستيابي به مطالبات ملي مردم عرب بود. بنابراين، انگليسي ها کوشيدند از درگيري هاي ملي گرايانه بين عرب ها و ترک ها بهره برداري کنند، چنان که آلماني ها هم مي کوشيدند از اختلافات بين قدرت هاي مسلمان و مسيحي اي که در دنياي مسلمان زندگي مي کردند به نفع خود امتياز کسب کنند.

جنبش پان اسلاميسم و مفهوم «جنگ از راه برپايي انقلاب» حتي پس از پيروزي نهايي «متحدين» در جنگ جهاني نيز توسط دولت انگلستان به عنوان تهديدهايي جدي ديده مي شد. به عنوان مدرک مي توان از فعاليت ها در سال هاي دهه ١٩٢٠ توسط «کميته چند جانبه شورش شرق» (IDCEU) نام برد. اين کميته کارمندان عالي رتبه هند، وزارت خانه هاي مستعمرات، جنگ و امور خارجه را گردهم آورد. در اين کميته «پان اسلاميسم» به عنوان يکي از تهديدهاي اصلي در راه برتري انگلستان در خاورنزديک شناخته مي شد. لذا، کميته آشکارا اعلام کرد که: «تبليغات پان اسلامي در ميان کشورهاي مختلف اسلامي علاقمندي تنگاتنگي درمورد هدف هاي آنها به وجود آورده است» (١٦). اعضاي اين کميته به ويژه از اتحاد ممکن بين مسلمان هاي پان اسلام گراي راديکال و بلشويکهاي روسيه، که مظنون به اين بودند که مي خواهند يک جنبش انقلابي در هند براه اندازند، هراس داشتند.

آشکار بود که در ذهن تصميم گيرندگان انگلستان، روسيه کمونيست جايگزين آلمان امپرياليست به عنوان الهام بخش بروز انقلاب شده بود. ديگر نه «جنگ مقدس ساخت آلمان»، بلکه «جنگ مقدس ساخت روسيه شوروي» بود که تهديد به حساب مي آمد. ما امروز مي دانيم که کمونيسم خداناباور و اسلام راديکال کاملا باهم ناهمگن هستند، اما در نخستين سال هاي «اتحاد جماهير شوروي»، انگليسي ها آشکارا خلاف اين را باور داشتند.

دشمنِ دشمنِ من دوست من است

از آنچه گذشت سه نتيجه مي توان گرفت: نخست اين که زماني که از راهبرد جنگ مقدس آلمان سخن مي گوئيم، مسئله از موضع ضعف – و نه قدرت – است. «جنگ از راه برپاکردن انقلاب» ، سلاحي براي تحقق هدف هاي امپرياليستي آلمان نبود، بلکه سلاحي نامتقارن عليه دشمني بسيار قدرتمندتر بود. راهبردي جهاني بود که در مناطقي که استعمار آلمان تصور ناپذير بود کاربرد مي يافت. دوم: موفقيت آن بسيار بيش از ميزاني بود که تاکنون باور شده است. براي مقابله با سم جنگ مقدس، «متحدين» ناگزير بودندمنابع بسيار بيشتري از آلماني ها و عثماني ها صرف کنند. و سوم: «جنگ ازراه برپايي انقلاب» برپايه دکترين پان اسلامي نشانه داشتن يک نقشه راه نبود، بلکه مبتني بر استدلال راهبردي زيرکانه اي بود که مبناي آن مکتب انديشگي بومي اي بود که بنابرآن دشمنِ دشمنِ من دوست من است. آيا نظر امپراتور گيوم دوم درباره ٣٠٠ ميليون مسلمان و دوستي جاودانه با آلمان درست بود؟ آيا اينها نشان دهنده هدف هاي امپرياليستي آلمان در خاورنزديک نبود؟ مثل هميشه، در عرصه تاريخ نگاري، بهتر است از نزديک تر به منابع نگاه شود. واقعيت رويداد ٨ نوامبر ١٨٩٨ از دو منبع به دست ما رسيده است. کتاب «رويدادهاي آلمان» کارل ويپرمن به ما مي گويد که گيوم در ضيافتي در شهرداري دمشق شرکت کرده بود. در آنجا، رئيس دادگاه دمشق سخنراني اي ايراد کرد که ويپرمن آن را چنين نقل مي کند: «رئيس دادگاه، شيخ عبدالله افندي، در يک سخنراني به تمجيد از امپراتور و امپراتوري آلمان پرداخت. اين ديدار او نه تنها موجب قدرشناسي عثماني ها شد، بلکه علاقه شوق برانگيز ٣٠٠ ميليون مسلماني که خليفه را رهبر روحاني خود مي دانند را نيز برانگيخت (١٧)».

در پاسخ، امپراتور به سادگي سخنان رئيس دادگاه را تکرار کرد. صورت جلسه رسمي ديدار امپراتور آلمان از امپراتوري عثماني، که بعدا در همان سال منتشر شد، اين امر را تائيد مي کند. ارنست فرايهر فون ميرباخ سرپيشخدمت همسر امپراتور، که در اين ضيافت در دمشق حضورداشته، بخش کتبي اين صورت جلسه را نوشته است. او به وضوح في البداهه بودن پاسخ گيوم را تائيد مي کند. بنابراين مي توان گفت که سخنان او پاسخي دوستانه به پذيرايي ميزبان بوده است. اين موضوع هيچ ربطي به نيات امپرياليستي درمورد دنياي مسلمان، چنان که افسانه اي قديمي مي خواهد بگويد، نداشته است. مثل هميشه، منابع بهترين آموزگاران ما هستند.

١- Karl Wippermann, Deutscher Geschichtskalender für 1898, Leipzig, Fr. Wilh. Grunow, 1899 ; p. 30.

٢- Donald McKale, War by Revolution, Germany and Great Britain in the Middle East in the Era of World War I, Kent State University Press, 1998.

٣- Helmuth von Moltke à Franz Conrad von Hötzendorf, 13 mars 1914. Cité comme Franz Conrad von Hötzendorf, Aus meiner Dienstzeit 1906-1918, Band 3, Rikola Verlag, 1922 ; p. 612.

٤- Mustafa Aksakal, The Ottoman Road to War in 1914, Cambridge University Press, 2008 ; p. 193.

٥- Philipp H. Stoddard, « The Committee of Union and Progress, 1911-1918 : A preliminary study of the Teşkilāt-i mahsusa », in Carl Leiden, The Conflict of Traditionalism and Modernism in the Muslim Middle East, University of Texas Press, 1966 ; p. 137.

٦- Lettre de l’ambassadeur britannique à Téhéran au Foreign Office, Londres, 1er février 1916 (NA, CAB 37/142/5

٧- Otto Liman v. Sanders, Fünf Jahre Türkei, Scherl, 1920 ; p. 62.

٨- Richard von Kühlmann, Erinnerungen, Schneider, 1948 ;p. 458.

٩- Eva-Maria Hexamer, Indien in den Planen des deutschen Imperialismus während des ersten Weltkrieges, Berlin, 1987 ; p. 182

١٠- Carl Heinrich Becker, « Panislamismus », in Archiv für Religionswissenschaft, VII, 1904.

١١-نامه سفیر انگلستان در ایران به وزارت امور خارجه Lettre de l’ambassadeur britannique en Perse au Foreign Office, 18 mai 1915 (NA, FO 371/2430 ١٢- Roger Chickering, Das Deutsche Reich und der Erste Weltkrieg, Beck, 2002

١٣- Lettre de Henry MacMahon au Foreign Office, 3 juillet 1916 (FO 371/2773).

١٤- Ibid

١٥- Arab Bureau au Department of Military Intelligence, 9 juillet 1916 (NA, Fo 371/2774).

١٦- John Fischer, « The Interdepartmental Committee on Eastern Unrest and British response to Bolshevik and other intrigues against the empire during the 1920s », in Journal of Asian History, 34, 2000

١٧-

Wippermann, op. cit